#مهمان_زندگی_پارت_434

قصه مرگ درد آور بهراد و خیانتی که در حقش روا شده بود چیزی نبود که به راحتی بتواند از ذهن آرمین پاک کند او همیشه در نگاه سرد وبی تفاوتش غمی عمیق را حس می کرد وحالا به خوبی می دانست که این نگاه پر درد از چه چیزی نشات می گیرد

حالا درک میکرد که چرا نگاه آرمین پر از شک وتردید است ونمی تواند به کسی اعتماد داشته باشد،

می خواست به مرد زندگیش بابت اینهمه معرفت ومردانگی که دروجودش نهفته بود افتخار کند وبه خود ببالد

خسته روی اولین نیمکت پارک نشست آفتاب بی رمق زمستان در حال غروب بود اما طلوع حسی گرم وپرحرارت در قلب او سر آغاز فصل جدیدی در زندگیش بود

او دیگرزیر وبم احساسات همسرش ،مردی که همه زندگیش بود را می شناخت و می دانست چه دردی در درونش نهفته است وباید با چه مرهمی او را مداوا کند، حالا می دانست که آرمین بیشتر از هر چیزی به پاکی وصداقت او نیاز داردبه یکرنگی ومحبتش .......... و باید به او ثابت می کرد که به مانند نگار خیانتکارنیست که با کوچکترین نگاه هرزه ای از هم بپاشد وراه خیانت درپیش گیرد

از جا برخاست و قدم زنان از پارک خارج شد . به مادرش گفته بود به تنهایی احتیاج دارد وساعتی برای پیاده روی می رود

تنها به یک چیز می اندیشید آرمین وآینده اش با او

از اینکه به او اعتماد نکرده بود وحتی یکبار هم به او فرصت اثبات خودش را نداده بود احساس ندامت می کرد او در تمام طول این مدت تنها با سکوتی تلخ آرمین را که به او التماس می کرد برای یکبار هم که شده باورش کند آزار داده بود

آنقدر در افکار خودش غوطه ور بود که اصلا نفهمید چه وقت وارد اتاقک آسانسور شده،دکمه هفت را فشرد . نگاهش بی اختیار به روی آیینه روبرویش افتاد چقدر رنگ پریده وضعیف شده بود گودی پای چشمش بیشتر از هرچیزی توی ذوق می زد .در طول این مدت حتی یکبار هم رغبت نکرده بود خود را درآیینه ببیند

درد خیانت وبی وفایی آرمین وسپس مرگ جانکاه پدر مهربان و دلسوزش واقعا او را از درون ازهم پاشیده و نابود کرده بود و احساس یاس و نا امیدی به وجودش چنگ انداخته بود

درب شیشه ای آسانسور به رویش گشوده شد چقدر دلتنگ خانه و زندگیش بود برای دیدار جزء جزء اجزای خانه اش بی قراروبی تاب بود انگار که سالها از این خانه دور بوده است

کلید را در قفل چرخاند ،از هیجان دستانش بی اختیار می لرزید ، لحظه ای چشمانش را برهم فشرد و نفس عمیقی کشید،چه رایحه خوش عطری داشت بوی زندگیش !......... اینجا خانه اش بود؛خانه رویاهایش ،جایی که قرار بود یک عمر در کنار مرد آرزوهایش زندگی کند ؛اینجا جایی بود که آرمین !مردی که برای اولین بار قلبش را به تپش انداخته بود به عشقق به اواعتراف کرده بود

درب را گشودوقدمی به درون خانه گذاشت اما صدای فریاد گونه آرتین او را همان جا میخکوب کرد

-من بهت هشدار داده بودم آرمین !..........بهت گفته بودم هیچ وقت اجازه نمی دم سایه رو بیشتر از این اذیت کنی

آرمین پر از خشم جواب داد:

-تو اصلا کی هستی که به خودت اجازه دخالت توی زندگی خصوصی ما رو می دی

وجود آرمین در خانه در این ساعت از روز باعث تعجبش بود

- سایه جزءزندگی خصوصی تو محسوب نمی شه ،فراموش کردی با او چه قراری گذاشتی!

-قرار ما هرچه هست ؛فقط به خودمون مربوط میشه

-البته که به خودت مربوطه ،ولی منم اجازه نمی دم سایه بیشتر از این در کنار تو آسیب ببینه

باز هم آرتین بی دلیل نگرانش بود واو به اینهمه دل نگرانی آرتین عادت داشت با لبخندی قدم دوم را برداشت باید به آرتین می گفت که او دلیل همه تلخکامیهای آرمین را میداند

-من امروز می رم وهمه چیزو در مورد بهار به سایه می گم ،اون باید بدونه توچه قراری با بهار داشتی

قلبش لرزید وپاهایش سست شد یک لحظه اندیشید شاید اشتباه شنیده باشد .قرار آرمین با بهار !......یعنی چه قراری آرمین می توانست با بهار داشته باشد

آرتین با صدایی که از خشم دورگه شده بود ادامه داد:

-سایه باید بدونه که تو فقط برای فراموش کردن بهار اونو ملعبه دست خودت کردی ،چرا که نمی خواستی خواهر عزیزترین دوستت در کنارت عذاب بکشه وبدبخت بشه

دنیا دور سرش چرخید و همه وجودش رعشه گرفت با ضعف به دیوار تکیه زد که مانع افتادنش شود از صدای نعره گوش خراش آرمین قلبش فرو ریخت

- داری مزخرف می گی

-خودتم خوب می فهمی هیچ کدوم از حرفهام مزخرف نیست ،من اونشب روی تراس همه حرفهای تو رو با بهار شنیدم ،شنیدم که بهار بهت التماس می کردبهش یه فرصت دیگه بدی ،آره ! شنیدم که تو با سنگ دلی تموم ازش خواستی فراموشت کنه چرا که وجودت پر از کینه و نفرته و نمی خوای اونو فدای انتقامی کنی که قسم خوردی از هر زنی که سر راه زندگیت قرار گرفت؛ بگیری

-من فقط واقعیتو بهش گفتم

فریاد زد :

romangram.com | @romangram_com