#مهمان_زندگی_پارت_433


-از اینکه بهراد اینهمه ناجوانمردانه مورد بی وفایی وخیانت قرار گرفته واقعا متاسفم واز عمق وجودم براش طلب آمرزش میکنم ،اما قضیه مرگ بهراد ربطی به رابطه منو آرمین نداره ما از اول اصلا قرار با هم بودن نداشتیم

-اما آرمین تو رو دوست داره وبهت احتیاج داره سایه ،خواهش می کنم اونو تنها نذار

روی لبه تخت نشست وبا لبخندی تلخ گفت :

- آرمین هرگز منو دوست نداشته ،اون از همون روز اول آشنایمون با غرور تمام بهم تذکر داد که هیچ جایی توی زندگیش ندارم

- تو داری اشتباه می کنی سایه ! آرمین واقعا دوستت داره! اون تا قبل از آشنایی با تواز همه زنها متنفر بودو اصلا قصد ازدواج نداشت وتحت هیچ شرایطی زیر بار حرف خانواده اش نمی رفت اما به راحتی تو رو قبول کرد

آهی کشید وبغض الود گفت :

-به راحتی هم نبود ،قبول من توی زندگیش مستلزم ریسک بزرگی بود که هر دو مرتکب شدیم ،ما مصلحتی با هم کنار اومدیم تا بتونیم از چیزایی که دوست داشتیم محافظت کنیم ،هر دوی ما مجبور به این انتخاب بودیم چرا که ...........

با یاد آوری پدرش دوباره بغضش ترکید وآرام شروع به گریستن کرد

بهار کنارش نشست ومهربان دستش را در دست گرفت و گفت :

-دلیلیش هرچه که می خواد باشه ،مهم اینه که حالا آرمین عاشقته وقلبش فقط به خاطر تو می تپه خواهش می کنم سایه اینهمه سرد وبی عاطفه نباش ،آرمین به گرمای عشق تو بیشتر از هرچیزی احتیاج داره

میان چهره غمگینش پوزخندی نشست وگفت :

- اون آدم خودشیفته و مغرویه که به هیچ کس به غیر ازخودش نیاز نداره

-شاید تو درست بگی واون واقعا خودشیفته باشه ولی فراموش نکن که تو تنها زنی هستی که تونستی یخ وجودشو بشکنی واونو از دنیایی که توش غرق شده بود بیرون بیاری

سردگم وآشفته گفت :

-ولی..........

بهار که از لحن تردید آمیز کلامش احساس رضایت می کرد سریع گفت :

-سایه آرمین واقعا تو رو دوست داره ونگرانته ،بیا و بیشتر از این اونو اذیت نکن

مردد نگاهش کرد حالا که بهار را همدرد خودش میدانست دیگر حس تنفری به او نداشت .

-اما من نمی خوام مانعی برای خوشبختی شما باشم

-سایه باور کن تو دُچار سوءتفاهم شدی . بین منو آرمین هیچی نیست ،من فقط به این دلیل به ایران برگشتم که اینجا پدر بزرگم بیشتر از هر چیزی بهم احتیاج داشت و اگر می فهمیدم با اومدنم ، بین توو آرمین رخنه ایجاد می شه هرگز برنمی گشتم

با ناباوی پرسید :

-یعنی اون هیچ وقت تو رو دوست نداشته ؟

با لبخند محجوبی گفت :

-اینکه اون دوستم داشته یا نه رو نمی دونم ،ولی یه چیزی و به خوبی می فهمم ،اونم اینه که بهراد موقع مرگش از آرمین خواسته همیشه مراقب ومواظبم باشه اما مطمئنم که اون هرگز منو برای زندگی دوست نداشته

- اما اون منو از آخرین دیدار پدرم محروم کرد اگر همه چیزو بتونم فراموش کنم امکان نداره بابت این پنهان کاریش بتونم اونو ببخشم

-آرمین به خاطر وضعیت روحی تو مجبور به این ریسک بزرگ شد او به خوبی می دونست که تو چقدر پدرتو دوست داری ولی به خاطر عشقش به تو حاضر شد تو ازش متنفر بشی ولی در عوض بیشتر از این آسیب نبینی ،اون اگر همون روز بهت می گفت که پدرت توی کما رفته ممکن بود این شوک تو رو از پا دربیاره. پس به خاطر این فداکاریش اونو مورد خشم خودت قرار نده چرا که اصلا مستحقش نیست

حرفهای بهار تا ساعتها ذهنش را به خود مشغول کرده بود بهار به او گفته بود که آن روز تنها برای صحبت با رئیس دانشگاه در مورد مشغول شدنش به عنوان استاد به همراه آرمین به دانشگاه رفته وهیچ رابطه ای بغیر از دوستی خانوادگی بین او وآرمین نیست

نگاه پاک وبی آلایش ولحن صادقانه کلام بهار قلب او را به روی حقیقت روشن کرده بود ودلش می خواست به این جریان واقع بینانه فکر کند

فصل بیست وششم


romangram.com | @romangram_com