#مهمان_زندگی_پارت_432
خیلی زود بهرادعاشق نگار شد وبا هم قرار ازدواج گذاشتند . پدرم راضی به این ازدواج نبود خانواده نگار خیلی فقیر بودند وپدرش با دست فروشی و مشقت سعی می کرد نیازهای خانواده اش رو به سختی برآورده کنه
از اونجایی که پدرم تجربه تلخی از زندگی مشترکش داشت به بهراد اصرار می کرد فعلا فقط به فکر درس و دانشگاهش باشه وازدواج و برای بعد از اتمام درسش بگذاره اما بهراد اینقدرپافشاری کرد تا پدرم برخلاف خواسته قلبی اش مجبور به موافقت شد انها خیلی سریع نامزد شدند وقرار ازدواجشون رو به بعد از فارغ التحصیلی بهراد موکول کردند
با نامزدی نگار وبهراد ،زندگی بهراد رنگ وبوی تازه ای به خودش گرفت حالا دیگه هرکجا که بهراد بود علاوه بر آرمین نگار هم در کنارش بود .اما نگار با شخصیت تودار وزیرکی که داشت خیلی مرموز به نظر می رسید وهیچ جوری نمیتونست خودشو توی دلم جا کنه اما من همه سعی خودمو میکردم باهاش مهربون باشم چرا که خوشحالی بهراد برام مهمتر از هرچیزی بود
لحظه ای سکوت کرد وسپس با کشیدن آهی عمیق ادامه داد
همه چیز خوب وعالی پیش میرفت تا اینکه سیاوش وارد زندگیمون شد .سیاوش دوست جدید آرمین بود که توی کلوپ بدنسازی باهم آشنا شده بودن .
پسر جذاب وخوش سرو زبان که توی سه ثانیه میتونست هر کسی و شیفته خودش کنه ،از همین طریق هم خیلی زود با بهراد دوست شد ودوستیشون از مرز صمیمیت هم گذشت وشدن خونه یکی
من اولین بار سیاوش و توی یه پارتی که خودش راه انداخته بود ؛ دیدم ،رفتارش مبادی ادب و بسیارجدی ومصمم بود .اونشب به هوای احترام واینکه نذاره به من ونگار بد بگذره مثل پروانه دورمون میچرخید هرچند که آرمین با چشمان تیزبینش سعی میکرد اونو از کنارمون دور کنه
بعد از مدتی که از این دوستی میگذشت رفتار مشکوکی بین نگار وسیاوش حس میکردم ،تا جایی که توی جشن تولد 23سالگی بهراد آرمین هم متوجه شد وبه سیاوش تذکر داد که بهتر مراقب رفتارش با نگار باشه در غیر این صورت باید روی دوستی اون وبهراد برای همیشه خط بکشه ، سیاوشم به ظاهر قبول کرد وبا خنده که نگار زن داداششه از کنار این موضوع گذشت اما این تنها ظاهر قضیه بود چرا که پارتی های دوستانه وکوهنوردی های هفتگی باعث صمیمیت روز به روز این رابطه شد وبالاخره توی یکی ازهمین پارتی ها وقتی نگار یه دور با سیاوش رقصید آرمین طاقت نیاورد و سیلی محکمی توی گوش سیاوش زد وگفت :
- از حد وحدود خودت خیلی فراتر رفتی .
این حرکت آرمین باعث خشم نگارشد واون با گستاخی تمام جلو بهراد به آرمین پرید که :
-تو داری زیادی خودتو درگیر زندگی منو بهراد می کنی ومن هرگز بهت اجازه نمی دم که به اسم دوستی با بهراد اونو یه احمق فرض کنی
بهراد که عشق نگار دیونه وکورش کرده بود و به غیر ازاون هیچ کس وهیچ چیزی و نمی دید به دفاع از نگار با آرمین درگیری لفظی پیدا کرد وتوی ثانیه ای همه حرمتهای بینشون شکسته شد وبهراد به تندی به آرمین گفت:
- دیگه هرگزنباید به جای اون تصمیم بگیره
آرمین که از بهراد توقع این حرفو نداشت با دلخوری بهراد وبه حال خودش گذاشت وسالن وترک کرد ودوستی وصمیمیت چندین سالشون به همین سادگی وراحتی تنها با عشوه های یه زن از هم پاشید
بهراد وآرمین دیگه سراغ هم ونگرفتن وحتی اصرارهای من ومهری هم نتونست این دلخوری و از بین ببره تا اینکه اتفاقی که نباید می افتاد ،افتاد وبهراد چیزی را که هرگز نباید می دید با چشمای خودش دید
این اتفاق تلخ برای روح زخم خورده بهراد کافی بود تا اونو از درون نیست ونابود کنه و خاطره تلخ نوجوانیش وخیانتهای مداوم مادرم دوباره توی ذهنش زنده بشه
احساسات بهراد خیلی راحت به تاراج رفت اونم توسط دوست صمیمی خودش و عشق همه زندگیش ،این اتفاق بهرادو ازدرون خرد کرد چرا که مورد خیانت وبی وفایی کسی قرار گرفته بود که فکرمیکرد پاکترین گل دنیاست
نگار وسیاوش باهم فرار کردند واین بهراد و تا سر حد جنون خشمگین وعصبی کرده بود،بهراد دوباره دُچار افسردگی شدید شد ونه محبتهای آرمین و نه گریه والتماسهای من هیچ کدام نتونست مرهمی روی درد درونش باشه
آرمین که تنها خودشو مقصراین اتفاق میدونست درسشو رها کرد ومثل یک برادر مهربون کنار بهراد موند ،اوکه به خوبی وضعیت وخیم روحی بهراد و درک می کرد ثانیه ای تنهاش نمی ذاشت اما بهراد یک شب از غفلت وخواب الودگی آرمین استفاده کرد وبا اسلحه کمری پدر بزرگ شقیقه اش و هدف گلوله قرار داد و خودشو برای همیشه از این زندگی سرتاسر نفرت و خیانت راحت کرد
بغض فرو خورده بهار ترکید وبه آرامی شروع به گریستن کرد سایه که از حرفهایش به شدت منقلب شده بود بی اختیار به طرفش رفت و با محبت او را به آغوش کشید ،بهار خود را در آغوشش انداخت ولحظه ای هر دو از عمق وجود برای بهراد گریستند. بهار در میان هق هق گریه درد آلود گفت :
-انگار همین دیروز بود که خبر مرگ بهراد وشنیدم
گذر زمان هنوز نتوانسته بود مرهمی روی زخم عمیق درونش باشد.سایه آرام اورا نوازش می کرد و با او حس همدردی داشت ومی دانست داغ از دست دادن عزیز چقدر جانکاه و درد آوراست پس از لحظه ای طولانی خود را از آغوش سایه بیرون کشید و در حالی که صورت خیس از اشکش را پاک می کرد همراه با آهی عمیق بغض الود گفت :
-بهراد بازیچه هوسبازی نگار شد وبه خاطر نامردی که سیاوش در حقش کرد خودشو کشت ، بهراد غرقه در خون توی بغل آرمین جون داد و با خودش همه خوشی ها وشادیهای آرمین و هم برد آرمین تا مدتها توی شوک از دست دادن بهراد با هیچ کسی حرف نمی زد
سه روز تمام بالای گور بهراد نشست و بدون اینکه حتی قطره ای اشک بریزه فقط به گور سردی که عزیز ترین دوستش را در آغوش گرفته بود زل زده بودو هیچ نمی گفت
همه ما نگرانش بودیم خصوصا مهری که لحظه ای آرام نداشت و از این می ترسید که آرمین نتونه با این قضیه کنار بیاد وبخواد به خودش آسیب برسونه.
اما آرمین محکم تر از این حرفها بودو پس از مدتی تونست با این قضیه کنار بیاد و به زندگی عادی خودش برگرد. اما برخلاف تصور ما آرمین از درون از هم پاشیده بود، آرمین دیگه اصلا اون آرمین مهربون وبا محبت قبل نبود تنها هدف زندگیش شد پیدا کردن سیاوش ،اون قسم خورد که سیاوش ونگار وپیدا کنه وباهمین دستهای خودش اونا رو به سزای عملشون برسونه
بعد از این جریان دیدگاه آرمین نسبت به همه عوض شد ووجودش پر از خشم ونفرتی شد که توی آتشش همه رو میسوخت .اون همه زنها رو خیانتکار وهرزه می دونست ودیگه به هیچ دوستی اعتماد نداشت
لحظه ای سکوت کرد سپس با لحن اندوهگینی گفت :
-حالا می فهمی چرا من اینهمه نگران ودلواپس آرمینم!
سایه پر از غصه گفت :
romangram.com | @romangram_com