#مهمان_زندگی_پارت_431


غمگین وافسرده بغض گلویش را فرو داد وگفت :

-بهراد قبل از مرگش دُچار افسردگی شدید شده بود که به خاطر همین افسردگی دست به خودکشی زد

-و آرمین فکر می کنه ممکنه منم دست به همچین حماقتی بزنم

تردید در نگاهش موج میزد

-اون مطمئن نیست ،فقط می ترسه ، از این می ترسه که تو رو هم مثل بهراد از دست بده

نفس کلافه ای کشید وگفت :

-متاسفم ولی من هیچی در مورد بهراد وگذشته آرمین نمی دونم ،پس نمی تونم در موردشون قضاوت کنم خانواده مشایخ هیچ وقت با من صادق نبودن

بهار روی لبه تخت نشست وگفت :

-تو حق داری ،اما خانواد مشایخ از هر چیزی که باعث ناراحتی آرمین بشه به شدت حذر می کنن ،بعد از مرگ بهراد، آرمین دوران سختی و پشت سر گذاشته، تا جایی که خانواده اش مجبورشدن برای فراموش کردن مرگ بهراد اونو به خارج بفرستن ،تحمل اون وضعیت برای همه ما سخت بود آرمین محکم وصبور تو چشم بهم زدنی از هم پاشیده بود ،هرگز اون لحظات سخت وفراموش نمی کنم ،بهراد همه چیز من بود ،همه وجودم ،.....

چانه اش لرزش گرفته بود وبغض در صدایش بیداد میکرد اما همچنان سعی در مهار گریه اش داشت

تنها شش سالم بود که مادر بی بند وبارم به خاطر خیانت به پدرم ،ما رو به امان خدا رها کرد ورفت دنبال خوشگذرونی ،پدرم مرد منطقی ومحکمی بود و به خاطر ما مجبور شد تابع قانون آمریکا فقط مادرمو طلاق بده مادریه دورگه مکزیکی ایرانی بود که اصلا در قید زندگی مشترک وبچه هاش نبود و پدرم رو فقط برای پولهاش می خواست

. پدرم تاجر موفقی بود که وضعیت مالی مناسبش باعث شده بود مادرم هرجور دلش میخواست خرج کنه ،واصلا از مسافرتهای همیشگی ومداوم پدرم شکایت نداشته باشه ،خدا می دونه توی اون سیزده سال چند بار به پدرم خیانت کرده بود اما پدرم به خاطر ما هیچی نمی گفت وهر جور بود اونو تحمل می کرد

وقتی مادرم از پدرم جدا شد بهراد دوازده سالش بود ؛خیانتهای همیشگی مادرم به شدت توی روحیه بهراد اثر گذاشته بود تا جایی که پدرم مجبورشد برای دور کردن بهراد از اون محیط کارشو توی آمریکا رها کنه وبه ایران برگرده ،اما بهراد آسیب دیده تر از حد تصور پدرم بود واثری که این قضیه توی وجودش باقی گذاشته بود چیزی نبود که یک شبه پاک بشه دوستیش با آرمین توی سیزده سالگیشون شروع شد آرمین شخصیت محکم و پر از اعتماد به نفسی داشت که به بهراد کمک کرد خاطرات تلخ گذشته رو دور بریزه و زندگیشو از نو وفقط با هدفی معین به خاطر خودش بسازه

بهراد دقیقا نقطه عکس آرمین بود ،هرچقدر که آرمین محکم ومنطقی بود بهراد برعکس اون سست وعاطفی بود . اما بعضی وقتا آدم از شخصیت خودشون خسته میشن ودلشون میخواد با یکی که از یه دنیای دیگه است رابطه برقرار کنن ،دوستی بهراد وآرمین هم از همین نوع بود اونها در کنار هم همدیگه رو کامل میکردن واز بودن باهم لذت میبردن

دوستی وصمیمیت بین بهراد و آرمین صفحه جدیدی توی زندگی هر دوشون بود وهرروز عمیق تر ومحکم تر می شد .برای همه باعث تعجب بود که بهراد حساس وزود رنج چطور آرمین را مجذوب خودش کرده

آرمین وبهراد مثل دو یار جدانشدنی همیشه در کنار هم بودندوامکان نداشت آرمین جایی باشه که بهراد نباشه اونها باهم دبیرستان و تموم کردن وبا یک هدف وآرزو وارد دانشگاه شدن .

توی اون سالها ی نوجوانی محبت بیش از حد بین آرمین وبهراد باعث حسادت منو آرتین میشد وما برای جدا کردن اونها از هم بارها نقشه های شوم وشیطانی می کشیدم مثلا یکبار آرتین سر تا سر ماشین بهراد وکه اتفاقا خیلی هم دوستش داشت و باکلید خط انداخت و من به بهراد گفتم که آرمین و دیدم این کارو کرده اما بهراد که می دونست آرمین هرگزچنین کار بچه گانه ای رو انجام نمی ده فقط خندید گفت :فدای سرش

یکبار هم که باهم برنامه ریخته بودند برن کوه من از روی عمد به دروغ به آرمین گفتم بهراد سرما خورده و دیگه نمی خواد بره کوه آرمین هم که منو باور کرده بود اون روز تا لنگه ظهر خوابید غافل از اینکه بهراد تو کوه منتظرشه

از یادآوری آن روزها بی اختیار لبخندی روی لبهایش نشست چقدر آن روزهای شیرین دور وغیر قابل دسترس بودند

این کارهای احمقانه ما نمی تونست هیچ خللی توی رابطه این دو دوست ایجاد کنه ودوستی اونها روزبه روز عمیق تر وفرا گیرتر میشد

پدرم بعد از اینکه از حال بهراد مطمئن شد اصرار کرد به آمریکا برگردیم وبهراد درسشو اونجا ادامه بده اما بهراد که امریکا براش یاد آور کابوسی تلخ بود به شدت مخالفت کرد وحتی اجازه نداد من هم به همراه پدرم برگردم و پدرم مجبور شد تک وتنها و بدون ما به آمریکا برگرده

ما پیش پدر بزرگم موندگار شدیم واز اونجا که پدر بزرگ آرمین دوست صمیمی پدر بزرگم بود ، رفت وآمد ما به خونه مشایخ بیشتر وبیشتر شد خصوصا که مهری با محبت بیش از حدی که به ما داشت جای مادررو برای منو بهراد پر می کرد وما هم که تشنه یه جرعه محبت مادری بودیم به دنبال این ذره محبت هر روز تا دیر وقت خونه مشایخ می موندیم وپدر بزرگ که دلیل واقعی وابستگی ما رو می فهمید هیچ مخالفتی نمی کرد

پدر که رفت محبت بهراد به من دو برابر شد اون هرگز نمیذاشت من درد بی کسی رو بفهمم و هروقت که دلتنگ پدر ومادرم می شدم همه کسم می شد

بهار به اینجا که رسید لحظه ای سکوت کرد سایه در چشمان عسلی اش برق اشک رامیدید وبه وضوح حس می کرد چقدر سعی در سرکوب بغض درونش دارد نهایتا با فرو دادن آب دهانش بغض آلود گفت :

-بهراد یه فرشته بود ،.......یه فرشته به تمام معنا که خیانت دوباره اونو برای همیشه از من گرفت

بغضش شکست با هق هق آرام گفت :

-این پسر مهربون ودوست داشتنی هیچ توقعی جزءمحبت صادقانه از اطرافیانش نداشت ،اما انگار سرنوشتش رو فقط با خیانت ونامردی رقم زده بودند ،اونهم از طرف کسانی که حتی تصورشم نمی رفت

به دیوار تکیه زده بود وبا نگاهی گرفته در عمق جملات بهار فرو رفته بود

بهراد با نگار توی دانشگاه آشنا شد ،دختری که با زیبایی خیره کننده ای که داشت همه را محسورنگاه خودش می کرد .


romangram.com | @romangram_com