#مهمان_زندگی_پارت_430

در یکی از روزها که طبق عادت پشت پنجره ایستاده بود وبیرون را نگاه می کرد با قرار گرفتن دستی برشانه اش با خیال اینکه ساغر است آرام سرش را برگردندد اما با دیدن قامت زیبای بهاردستش را با خشونت پس زد وبه تندی گفت :

-چرا دست از سرم ورنمی داری !......... چرا نمی ذاری با درد خودم بمیرم !

بهار با لبخندی تلخ ، اما مهربان گفت :

-از من نخواه تو رو به حال خودت رها کنم چون می فهمم داری چه دردی و تحمل می کنی

عصبی گفت :

- دیگه چی از جونم می خوای که راحتم نمی ذاری....! خواهش می کنم از اینجا برو وبیشتر از این آزارم نده

به طرفش قدمی برداشت و نگران گفت :

-سایه تو داری اشتباه می کنی ،من فقط نگرانتم !

با نیشخند غلیظی گفت :

-چرا توباید نگران من باشی ؟.......هان !.....چرا ؟.....مگه من چکارهَ تم که داری خودتو به خاطرم اینهمه خار وذلیل می کنی؟!

با متانت به چهره غمگینش خیره شد وجدی وباقاطعیت گفت :

-تو دوستمی!

از کنارش فاصله گرفت وبا لحنی تلخ وگزنده گفت :

-من نیازی به دوستی با تو ندارم ،حالا هم لطفا تنهام بذار

نگران ومستاصل آرام گفت :

-سایه آرمین داره از بین می ره !.....خواهش می کنم به خاطر عشقتون هم که شده نذار بیشتر از این زیر این فشار درد نابود بشه

قلبش تیر کشید ولحظه ای همه وجودش خالی شد پس بهار به خاطر آرمین کنارش بود

به طرفش برگشت زهرخندی بی اراده روی صورتش نشسته بود ،یک تای ابرویش را بالا برد وگفت :

-پس تو نگران اونی نه من !.......اینو می دونستم !......اما میدونی ؟ من هرگز ازش نخواستم که به خاطرم درد بکشه

-ولی اون داره هر روز وهرساعت با دیدن تو درد می کشه ،می دونی چرا ؟!.....چون تحمل از دست دادن یه عزیز دیگه رو توی دستهای خودش نداره ،سایه تو هیچی در مورد آرمین ودردی که با مرگ بهراد کشیده نمی دونی

مردد نگاهش کرد این درست همان چیزی بود که روزی آرزوی شنیدنش را داشت درد آرمین درد او هم بود چرا که باعث شده بود بارها در آتش خشم وغضب بی دلیل آرمین بسوزد

بهار با سکوت سایه بغض الود ادامه داد

-بهراد توی بغل آرمین جون داد ،می دونی این یعنی چی ،یعنی یک عمرعذاب وجدان و خودتو توی مرگ صمیمی ترین دوست خودت مقصر دونستن ،آرمین با این درد سالهاست که داره عذاب می کشه

به نیم رخ غمزده بهار نگاهی انداخت ونجوا کرد

- متاسفم ،ولی اینها ربطی به من نداره !

-آره ربطی به تو نداره اما میدونی چرا بهراد خودکشی کرد؟ آرمین به خاطر همین نگران ودلواپسه توهه!

لحظه ای جا خورد و بهت زده به بهار خیره شد .بهراد خودکشی کرده بود ! چرا آخر؟....چرا هیچ کس به او نگفته بود بهراد خودکشی کرده !....چرا فکر کرده بود بهراد دُچار سانحه شده ....باورش چقدر سخت بود که آرمین محکم وپراز اعتماد به نفس دوستی به این تزلزلی داشته باشد

یکبار دیگر جمله بهار را در ذهنش مرور کرد .چرا آرمین به خاطر خودکشی بهراد نگران او بود

با چشمانی متعجب ومتحیرگفت :

-متوجه منظورت نمی شم

romangram.com | @romangram_com