#مهمان_زندگی_پارت_429


خودت به داد هر دومون برس

من از تصور نبودنت

رو شونه ی تو گریه میکنم

منی که دل بریدم از همه

ببین برای تو چه میکنم.................

به دادم برس از احسان خواجه امیری

******

ده روز از مرگ پدرش می گذشت واو همچنان در بیمارستان بستری بود ،دیگر مثل روزهای اول بی قرار و بی تاب نبود وکم کم با این واقعیت تلخ کنار آمده بود ،حالا در خلسه ای فرو رفته بود که بیشتر از قبل اطرافیانش را نگران خود می کرد.در سکوت به نقطه ای نامعلوم خیره می شد و با هیچ کس صحبت نمی کرد حالا کارش شده بود تنها به دیوار زل زدن ودر دنیایی خیالی سیرکردن

هر بار که به خود می آمد تنها دو چشم سیاه پر از غصه همراهش بود اگر چه نگرانی و اضطراب در این نگاه پریشان موج می زد اما این چشمان گیرا بیشتر از هرچیزی تسلای روح زخم خورده اش بود

هر روز عصر همه خانواده به دورش حلقه می زدند وهر کدام به نوعی با محبتهای بی دریغ ، حضور خود را به او اعلام می کردند

نیما ونازنین هر روز به ملاقاتش می آمدند ونازنین با حرفهای شیرین و امیدوار کننده همه سعی خودش را می کرد که او را از حالت خلسه بیرون بیاورد ولی او در مقابل حرفهای نازنین فقط سکوت می کرد و دنیای ساکت وآرام خود را برهر چیزی ترجیح می داد

آرتین هر بار که به دیدنش می آمد ساکت وخاموش تنها با نگاهی پر از اندوه به روبرویش زل می زد ودر افکار خود سیرمیکرد

چقدر دلش برای آغوش گرم وپر محبت پدرش تنگ شده بود ،برای اینکه سرش را روی پاهای بی حسش بگذاردویک دل سیرگریه کند چقدرمحتاج مهربانیهایش بود ودر اعماق وجودش خلایی بزرگ را احساس می کرد.

یک بار اشتباها آقای مشایخ را به جای پدرش گرفته بود و با همه دلتنگی اش در آغوشش گریسته بود چقدر آغوشش به مانند آغوش پدرش گرم وصمیمی بود و در آن امنیت وآسایش را حس می کرد بعد از آن تا ساعتی از گرمای وجودیش احساس آرامش می کرد و از حالت خلسه سکوت بیرون آمده بود

بعد از نزدیک به سه هفته بستری شدن با بهبودی نسبی دکتر راضی به مرخص شدنش از بیمارستان شد آن روز شادی کوچکی در صورت غم گرفته آرمین حس می کرد حرکاتش سریع ودستپاچه بود انگار او هم از این قفس سرد وبی روح خسته شده بود و بدنبال رهایی می گشت

آرمین او را سر مزار پدرش برد واجازه داددر تنها یی با پدرش خلوت کند .ظهر بود وگورستان در سکوت رعب آوری فرو رفته بود اما او در کنار پدرش هیچ ترس و واهمه ای نداشت ،پدرش در کنارش بود همان پدری که همیشه حامی وهمراهش بود.سرش را بر گور سرد پدر نهاد وبا همه وجود گریست

لحظه ای بعد صدای زجه هایش سکوت گورستان را درهم می شکست چنان اشک می ریخت وپدرش را صدا می زد که دل هر رهگذری را به درد می آورد .

آرمین از دور مراقب ومواظبش بود او به خوبی می دانست که باید به سایه فرصت دهد تا با این واقعیت تلخ کنار بیایدسایه دختر منطقی ومحکمی بود که مرگ پدرش ناخواسته باعث آزارروح وروانش شده بود

پارچه های مشکی آذین بسته شده یادآور تلخ مرگ پدرش بود با قلبی آکنده از غم وغصه وارد خانه بدون پدر شد چقدر جای پدر در کنار حوض حیاط خالی بود، غمگین وآشفته به طرف پله ها قدم بر مید اشت اما آنقدر ضعیف و نحیف شده بود که قادر نبود حتی یک پله را هم رد کند آرمین زیر بازویش را گرفت و به او کمک کرد از پله ها بالا رود

همه خانواده در ایوان به پیشوازش آمده بودند خودش را درآغوش عمه بزرگش انداخت ولحظه ای بی قرار اشک ریخت عمه در حالی که موههایش را با محبت نوازش میکرد سعی داشت با کلمات امیدوار کننده آرامش کند .در آغوش عمه چشمش به اتاق سوت وکور پدرش افتاد خود را از آغوشش بیرون کشید وبه سمت اتاق رفت .اتاق هنوز بوی پدرش را می داد خودش را روی تخت عاری ازپدرانداخت وبا درآغوش گرفتن بالشی که همیشه زیرسرپدرش بود دوباره گریه را سرداد هیچکس جرات نزدیک شدن به او را نداشت وهمه می ترسیدند که دوباره به حالت عصبی وپرخاشگرش برگردد ؛آرمین نگران ومضطرب پشت در ایستاده بود وتنها در سکوت به هق هق گریه اش گوش سپرده بود

******

چهلم حاجعلی برگزار شده بود،اما هنوزسایه در خود فرو رفته بود نه با کسی حرف می زد و نه تمایلی داشت کسی را ببیند حتی با نازنین هم غریبگی می کرد وبه شدت ازاو دوری می جست آرمین او را نزد چندین روانپزشک برده بود،اما تنها داروها بود که تعویض میشد و هیچ کدام نتوانسته بودند او را از این حالت افسردگی بیرون بیاوردند

همه دوستانش حتی یاسمین به دیدارش آمده بودند امااو کلمه ای با هیچکس صحبت نمیکرد نازنین هرروز با آب وتاب از ترم جدید حرف می زدو اصرار داشت هرچه زودتر او را در این ترم همراهی کند اما سایه دیگر آن سایه پیشین نبود وتنها در دنیای خودش سیر می کرد و حاضر نبود به حرفهای او گوش دهد .

کار هرروزش شده بود با بی تفاوتی از کنار همه چیز گذشتن وتنها به اتاق پدرش پناه می برد ن .یک روز نازنین کتابهای ترم جدید را برایش خریداری کرده بود و با شوق وذوق به اتاقش آورد و از او خواست کتابهایش را ببیند اما سایه عصبی وپراز خشم همه کتابها را جلو چشمان حیرت زده اش از پنجره اتاقش به بیرون پرتاب کرد وفریاد کشید که دیگر نمی خواهد او را که فقط زجرش می دهد ببیند فریاد سایه بر سر نازنین همه اعضا خانواده را متحیرومتاثر کرده بود چرا که این اولین باری بودکه سایه بر سر نازنین فریاد می کشید

از آن روز به بعد نازنین دیگر به دیدنش نیامد واو را به حال خودش گذاشت . امینی وهمسرش نیایش چندین بار به همراه آرشام به دیدنش آمده بودند اما او تحمل شیطنتهای آرشام را هم نداشت و آرشام از اینکه می دید خاله مهربان و با محبتش اینچنین عصبی و در خود فرو رفته است که حتی او را در آغوش هم نمی گیرد از او فرار می کرد

خانواده مشایخ به همراه آرتین هرشب به او سر می زدند و با اینکه او با هیچ کدام حرف نمی زد ، ولی باز هم دوستش داشتند وتنهایش نمی گذاشتند

آرمین هرشب ساعتها کنار تختش می نشست وبا حرفهای امیدوار کننده سعی می کرد به هر طریقی که شده این قفل سکوت را از روی لبهایش بردارد اما او تنها به نقطه ای خیره می شد ودر سکوت فقط به حرفهای آرمین گوش می سپرد .دیگر مثل روزهای اول با پرخاشگری او را از خود نمی راند به شدت منزوی وگوشه گیر شده بود و درمقابل خواهش آرمین که اصرار داشت برای تغییر روحیه اش سر کلاسهایش حاضر شود با سکوتی تلخ مخالفت می کرد

بهار چندین بار به دیدنش آمده بود اما هربار با دیدن بهار به یاد زخم عمیقی که آرمین به وسیله بهار بر روحش نهاده بود می افتاد و با خشونت و فریاد او را از خود می راند

اما بهار هر بار با صبر وحوصله از او خواهش می کرد به حرفهایش گوش کند چرا که او به خوبی درکش می کند ومی فهمد چقدر روحش آزرده است


romangram.com | @romangram_com