#مهمان_زندگی_پارت_428
-خوبی عزیزم !
بغض آلود نالید
-می خوام به خونه برگردم ،دیگه از اینجا بودن خسته شدم
مهربان لبخندی زد وگفت :
-اول باید کاملاخوب بشی تا دکتر اجازه مرخصیتو بده
با ضعف گفت:
-من خوبم !مگه نمی بینی !
لبخند زیبایش ملاحت همیشگی را نداشت :
-از این بهترم میشی ،فقط بایدخودت اینو بخوای
با گریه گفت :
-اما دیگه بابام نیست ،من خونه بی بابا رو چطور تحمل کنم
دستش را به گرمی فشرد وگفت :
-اون همیشه تو دلت زنده است سایه ! کافیه حسش کنی
از این جملات کلیشه ای متنفر بود چطور ممکن بود پدر رفته اش دوباره برگردد
با خشم دستش را از میان دست آرمین بیرون کشید وبه تندی گفت :
-اون مرده ... اون مرده !...چرا اینو نمیفهمی که فقط تو مقصری !... تو ...، هیچ وقت نمی بخشمت آرمین... تو پدرمو ازم گرفتی
مستاصل و پریشان برای آرام کردنش دوباره دستش را در دست گرفت وگفت :
-تو می تونی تا همیشه به خاطر این کارم ازم متنفر باشی،اما التماست می کنم سایه !دیگه با این واقعیت کنار بیا و بیشتر از این منو مجازات نکن ، من تحمل هر چیزی به غیر از درد کشیدن تورودارم ،سایه باور کن زیر فشار این درد داغون شدم !
تحت تاثیر لحن غصه دار آرمین بی اختیار در عمق چشمانش خیره شد . در نگاه نافذ و گیرای همیشگیش غم عجیبی نهفته بود که باعث تاثرش می شد. آرام گفت :
-به پرستارا بگو دیگه بهم آرام بخش تزریق نکنن، تمام تنم سوراخ سوراخ شده
با محبت سرش را نوازش کرد وگفت
-اگه قول بدی آروم باشی ، بهشون میگم
نجوا کرد
- قول میدی از اینجا که رفتیم منو ببری پیش پدرم ،دلم خیلی براش تنگ شده
با این قرار قولهای همیشگی دلش شاد شد
-آره عزیزدلم !
با نوازش آرام دست آرمین دوباره چشمانش سنگین شدند و به خواب رفت
منو به حال من رها نکن
تو هم به مرز این جنون برس
اگه هنوزم عاشق منی
romangram.com | @romangram_com