#مهمان_زندگی_پارت_427
-فقط آرمین مقصره ........اون باعث شد من نتونم برا آخرین بار بابام وببینم،... هرگز نمی بخشمش!
-سایه به خدا آرمین خیلی اصرار کرد چند روز مراسم و عقب بندازن تا حال تو خوب بشه ولی عمه هات قبول نکردن
-چرا آخه پدرم حتی نخواست برا آخرین بار منو ببینه
-اون می دونست تو چقدر دوستش داری ،نمی خواست با دیدن جسم سرد وبی جونش یه عمر زجر بکشی
-نازنین مامانم کجاست ؟میخوام ببینمش
-مامانت هنوزدرگیر مراسمه ، نیم ساعت پیش اینجا بود ،دلم براش میسوزه !بیچاره کارش شده فقط گریه
-وقتی فکر می کنم دیگه بابام نیست دلم نمی خواد زنده باشم
-اینجور نگو،به خدا دلم میگیره سایه! اگه منو خانوادتو دوس نداری لااقل به فکر آرمین باش اون عشق زندگیته ، اگه دوستش داری نذار بیشتر از این درد بکشه
با نفرت وانزجار گفت :
-دیگه دلم نمی خواد هیچ وقت ببینمش اگه بهم می گفت بابام بستری شده حتما برا آخرین بار می دیدمش و حالا حسرت دیدارشو نداشتم
-تو که اونو می شناسی و می فهمی که هیچ کاریش وبی دلیل انجام نمی ده حتما برا این کارش هم یه دلیل موجه داره
-دلیل اون فقط غرورشه،چون خودشیفته است وفکر می کنه فقط خودش تصمیم درست ومنطقی ومی گیره
-سایه توخیلی لجبازی اون واقعا تورو دوست داره ،میبینم هربار با بی تابی های توچه حالی میشه بیچاره برا اینکه من اشکشو نبینم سریع از اتاق می زنه بیرون ولی چشمای همیشه قرمزش اونو لو می ده
با گریه گفت :
-اون داره زجر عذاب وجدانشو می کشه ،نه درد نارحتی منو
و از یادآوری بهار در کنار آرمین گریه اش شدت گرفت وبه تندی گفت:
-اون دیگه برام مرده و اصلا وجود نداره
نازنین آشفته ودستپاچه گفت :
-باشه !....باشه ! هرچه تو بگی ،حالا خواهش می کنم ،آروم باش
به سختی گریه اش را کنترل کرد و بغض آلود با ضعف گفت :
-نازنین تنهام نذار ،خواهش می کنم کنارم بمون
مهربان دستش را فشرد وگفت :
- من کنارتم ، نگران هیچی نباش و با آرامش بخواب
چشمانش را برهم گذاشت وپس از لحظاتی با آرامشی نسبی به خواب رفت .اثرات داروها چنان زیاد بود که اصلا حال خودش را نمی فهمید وشبانه روزش در هم آمیخته بود و نمی توانست فرق بین روزوشبش را بفهمد . با سوزش و دردی خفیف ، آخ ضعیفی از ته گلویش بیرون پرید و آرام چشمانش را گشود .
پرستار مهربان نگاهش کرد وبا لبخندی پرسید :
-درد داشت ؟
زمزمه کرد
-دیگه عادت کردم
گرمای آشنای دستی وجودش را گرم کرد نگاه بی رمقش را به سمتش برگردانند اما با دیدن صورتی پوشیده از مو به شدت منقلب شد ،در این چهره ناآشنا تنها یک جفت چشم درشت وسیاه را می شناخت .شبهی از آرمین با نگاهی مملو از غم به او خیره شده بودآرمین دستش را آرام به لبش نزدیک کرد وبوسه ای نرم بر آن نهاد و در حالی که با نوک انگشتش گونه اش را نوازش می کرد با محبت گفت :
romangram.com | @romangram_com