#مهمان_زندگی_پارت_426

با حالتی عصبی و متشنج روی تخت نیم خیز شد وفریاد کشید

-من باید برم ............

پرستار سعی کرد او را بخواباند ولی دست پرستار را پس زد ودر حالی که سوزن انژوکت را از دستش بیرون می کشید داد زد

-می خوام پدرمو ببینم ،باید برم پیش اون

خون سیاه وغیظی از دستش سرازیر شد . پرستار هراسان دستش را محکم گرفت وسعی کرد مانع پایین آمدنش از تخت شود اما او همچنان بی تابی می کرد وفریاد می زد

-ولم کن باید برم پیش پدرم .......اون تنهاس ... اون منتظر منه !!

پرستار که به تنهایی قادر به کنترلش نبود برای کمک دکمه پیجر را فشرد و سعی کرد او را در جایش بخواباند اما او باهمه قدرتش پرستار را کنار می زد ومی خواست از جا برخیزد

طولی نکشید که دو پرستار سراسیمه وارد اتاقش شدند ویکی از آنها به کمک همکارش شتافت و او را محکم سر جایش نگه داشت ودیگری با سرعت ومهارت آرام بخشی به او تزریق کرد

پس از لحظه ای کوتاه آرام بخش اثر کرد وپلکهایش خسته به روی هم افتادند و به خواب رفت

آرمین پشت پنجره شیشه ای همه حرکات وبی تابی هایش را می دید . از صدای فریادهایش قلبش تکه تکه میشداما قادر به آرام کردنش نبود به خوبی می فهمید دیدارش حال سایه را بدتراز این می کند .او همیشه از این روزها وحشت داشت وآنر از قبل پیش بینی کرده بود . به خوبی می فهمید سایه قادر به تحمل درد آورمرگ پدرش نیست با روحیه حساس وظریف سایه و علاقه بیش از حدی که به پدرش داشت این حالتش را اصلا دور از ذهن نمی دید

یک هفته از مرگ پدرش می گذشت وپرستاران تنها با آرام بخش قادر به کنترلش بودند

این حالت سایه یک هفته بود که آرامش را از آرمین سلب کرده بود واو را به مرز جنون رسانده بود وعذابش میداد ،هر بار با صدای فریادهایش بی قرار می شد و پا به پایش اشک می ریخت وبی تابی می کرد یه هفته زندگیش شده بود خون دل خوردن برای عزیزی که مقابل دیدگانش داشت ذره ذره نابود می شد و هیچ کاری از دستش برنمی آمد .یک هفته بود که چهره غرقه به خون بهراد دوباره هم کابوسش شده بود وتنهایش نمیگذاشت

سایه یک هفته تمام در بی خبری از اطرافش بسر می برد هر بار که بهوش می آمد اولین چیزی که به خاطرش می افتاد چهره گریان مادر وخبر مرگ جانسوز پدرش بود و پس از آن چنان داد و فریادی به راه می انداخت که همه بیمارستان را بهم می ریخت وپرستاران را مجبور میکرد برای آرام کردنش به آرام بخش متوسل شوند

پس از یکهفته که از مرگ پدرش می گذشت با آهنگ صدایی مهربان وآشنا چشمان بی رمقش را گشود نازنین با چشمانی متورم وقرمز به او خیره شده بود و آرام اشک می ریخت واو را صدا میزد

باضعف زمزمه کرد :

-نازنین !.........

لبخند تلخی در چهره پف کرده اش نشست و با لحنی بغض آلود گفت :

-جانم

با بغض نجوا کرد :

-نازنین بابام........

بغضش ترکید و آرام شروع به گریستن کرد نازنین با محبت دستش را نوازش کرد وگفت :

-عزیز دلم ! سایه نازم ! آروم باش

-نازنین چه جوری می تونم آروم باشم وقتی دیگه بابام نیست

-سایه جان ! پدرت راحت شد. تو که می دونی اون به خاطر بیماریش چقدر زجر می کشید

-می خوام اونو ببینم،حتی اگه دیگه نتونه باهام حرف بزنه ،بایدحتما اونو ببینم

-سایه تو یه هفته است که اینجا بستری هستی

-یعنی دیگه هرگز نمی تونم ..........

گریه اش شدت گرفت ونتوانست جمله اش را کامل کند

-سایه نمی شد ......عمه هات نذاشتند، می گفتن روح پدرت سر گردونه

در میان هق هق گریه گفت :

romangram.com | @romangram_com