#مهمان_زندگی_پارت_425


نازنین و آرمین هراسان پیاده شدندو به دنبالش دویدند

ناهید وساغر در سالن انتظار گریان وپریشان ایستاده بودند به طرفشان دوید و هیجان زده پرسید

-مامان .... حال بابا چطوره ؟

ناهید اورا به آغوش کشید و با گریه گفت :

-تموم شد دخترم !.......برا همیشه از اونهمه درد راحت شد

مادرش چه می گفت ،چه چیزی تمام شده بود ،حتما داشت شوخی میکرد وچه شوخی بی مزه ای

-مامان...!مامان تو رو خدا با من شوخی نکن،تو که می دونی من چقد بی جنبه ام وحوصله شوخی و ندارم

ناهید او را به خودش فشرد و با هق هق گریه گفت :

-شوخی نمی کنم عزیزم ،بابات برا همیشه ما رو ترک کرده ،اون ما رو تنها گذاشت و رفت

با خشم خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید و به طرف ساغر رفت وگفت :

-ساغر مامان چی میگه ؟

ساغر به جای اینکه جوابش را بدهد خودش را در آغوش عمه اش انداخت و با همه وجود گریست

با تردید نگاهش را به اطرافش چرخاند ،مهری و مشایخ حتی نیما وآرتین ،همه عمه ها با شوهر وبچه هایشان همه با چشمان خیس اشک ونگاهی ترحم آمیز به او خیره شده بودند قلبش فرو ریخت.امکان نداشت پدرش ،......نه دروغ بود ......فریاد کشید

- چرا هیچ کس جواب منو نمی ده؟.... چرا همه لالمونی گرفتین ؟

تنها صدای زجه مادر وعمه هایش را شنید

-پدرم !......پدر سرحال ومهربونم نمی تونه منو تنها رها کنه وبره ، اون می دونه من بهش احتیاج دارم ،اون می دونه من چقدر دلشکسته وتنهام ........نه بابام اینقدر نامهربون نیست

سرش به دوران افتاده بود با نگاه بی رمقش به دنبال آرمین می گشت او باید جواب این بی رحمیش را می داد چطور اجازه داده بود پدرش بدون خداحافظی از او برود ،تنها آرمین مقصر بود ،او بود که پدرش را از او گرفته بود با خشم به طرف آرمین برگشت و فریاد کشید

-چرا ؟......چرا بهم نگفتی اون داره می میره ،......چرا نگفتی اون داره ترکم میکنه،...

مشتهای محکمی بود که برسینه آرمین فرود می آمد و او همچون کوهی محکم و استوار ایستاده بود تا که با صبر واستقامت سپر خشم فرو خورده عزیزش باشد سایه باشدت گریه می کرد وهمه درد درونش را با مشت برسینه او خالی می کرد

دیگر نای ایستادن نداشت حتی مشتهایش هم درد گرفته بودند آرمین آرام او را بغل گرفت دقایقی در حصار آغوش آرمین با همه وجود گریست.قلب آرمین از صدای هق هق گریه اش تیر می کشید برای آرام کردنش در گوشش آرام نجواکرد

-متاسفم عزیزم! ........متاسفم

سرش را محکم به سینه اش فشرد واو را تنگ تر در آغوش گرفت وهر دو با هم لحظه ای گریستند

کمی آرام که شد از آغوش آرمین بیرون آمد و به طرف مادرش قدم برداشت اما در میانه راه سرش گیج رفت ودنیا در نظرش تیره وتارشد با ضعف به دیوار چنگ انداخت .آرمین هراسان به طرفش دوید ولی قبل از اینکه به او برسد نقش زمین شد و...........

فصل بیست وپنجم

نگاهش روی قطرات سرم که قطره قطره می چکید ثابت مانده ،به مغزش فشار آورد که بفهمد کجاست افکاری گنگ ومبهم به ذهنش هجوم آوردند اما هنوز نمی دانست چرا انجاست

-خوبی عزیزم !

به سختی سرش را به جانب منبع صدا برگرداند پرستاری سفید پوش با لبخندی ملیح پذیرای حضورش بود با دیدنش همه چیز را به خاطر آورد

(آرمین ......بهار در کنارش .........لبخند هایی که چنگ به دلش می زد ........دسته گل بهار و بوسه زهر آگینش .........مشتهایی که بر سینه آرمین فرود می آمد ......مادرش ........ساغر ...همه گریه می کردند فریادش ...........پدرش مرده بود ..........واقعیت داشت پدرش دیگر نبود )

همه در یک لحظه در ذهنش زنده شدند پدرش او را ترک کرده بود برای همیشه .......چقدر دلتنگش بود ........او دیگر هرگز پدرش را نمی دید ........


romangram.com | @romangram_com