#مهمان_زندگی_پارت_424
-نه هنوز !......خواهش می کنم بهش کمک کنید لباسهاشو عوض کنه
-مگه مرخص میشه ؟
سرش را به حالت تائید سخن نازنین تکان داد وگفت :
-بله!..............
نازنین با گفتن چشم از کنارش دور شد و وارد اتاق سایه شد
به کمک نازنین آماده رفتن بود آرمین برای پایین آمدنش از تخت به کمکش شتافت که دوباره با لجبازی او را پس زد وخشگین گفت :
-من به کمک تو احتیاجی ندارم پس از سر راهم برو کنار
اما همین که از تخت پایین آمد سرش گیج رفت ونزدیک بود روی زمین پرت شود ؛ آرمین سریع بغلش کرد و دوباره به روی تخت برگرداندش ودر حالی که سعی می کرد بر خشمش فائق آید با لحن تندی گفت :
-همین جا باش تا یه ویلچر بیارم
با ویلچر تا کنار اتومبیل آرمین رفت واینبار اجازه داد آرمین بغلش کند وروی صندلی بگذارد آرمین به رویش خم شد تا کمربندش را ببندد .قلبش درسینه پرپرمیزد ودرجه حرارت بدنش بالا وبالاتر میرفت کاش میتونست این قلب سرکش را درسینه اش خفه کند
لحظه ای نگاهشان در هم گره خوردحال آرمین هم دستکمی از حال او نداشت با دلخوری سریع نگاهش را از او گرفت وسرش را به عقب برگرداند لحن تند آرمین باعث شده بود لجبازی را کنار بگذارد و در مقابلش مطیع وسر به راه باشد ولی دلش هنوز انباشته از کینه ونفرت بود
نازنین که سوار شد آرمین هم حرکت کرد فضای اتومبیل در سکوت فرو رفته بود .هر سه در افکار خود سیرمیکردند و هیچ کدام رغبتی برای شکستن سکوت از خود نشان نمی داد
حتی نازنین هم که لحظه ای آرام وقرار نداشت هیچ نمی گفت ،این سکوت خفقان آور داشت خفه اش می کرد سرش گیج می رفت واحساس ضعف وسستی داشت اثرات داروها کم کم براومستولی شد ورخوت چشمانش را برهم نهاد ولحظه ای بعد به خواب رفت
با توقف اتومبیل چشمانش را گشود وبا تعجب نگاهش را به اطرافش چرخاند ومحوطه سرسبز بیمارستانی که همیشه پدرش در آن بستری میشد را شناخت وبا ناباوری به آرمین خیره شد ووحشت زده گفت :
-اینجا کجاست ؟من....من....حالم خوبه ،نمی بینی!........
آرمین مستاصل گفت :
-می دونم..........
با خشم میان حرفش پرید وگفت :
-پس چرا منو اوردی اینجا ؟........ که دوباره بستریم کنی !
کلافه وپریشان گفت :
-نه !ولی پدرت......
به تندی گفت :
-پدرم چی ؟ چرا حرفتو می خوری
آرمین در برابرش سکوت کرد واو دوباره گفت :
-پدرم چی ؟..........نکنه دوباره حالش بهم خورده ؟
-آره !ولی...............
دستگیره را گرفت ودر حالی که درب را می گشود گفت :
-باید ببینمش ،حتما اونم نگران منه!
-خواهش می کنم سایه ! یه لحظه صبر کن
بی توجه به حرف آرمین با پاهای سست ولرزان پیاده شد وسراسیمه به طرف درب شیشه ای ورودی دوید درآن لحظه بیماری وضعف خود را فراموش کرده بود وتنها به پدرش می اندیشید
romangram.com | @romangram_com