#مهمان_زندگی_پارت_423
با اصرار فراوان دکتر را راضی کرد برگه مرخصی سایه را امضاء کند خبر فوت حاج علی او را آشفته وبهم ریخته کرده بود اما نمی خواست بیشتر ازاین سایه را فریب دهد نمی توانست یک عمر مقصر حسرت خوردن دیدار آخر سایه با پدرش باشد
چقدر نیاز به یک همدرد داشت ، کسی که درکش کند وبدون تهمت و افترا نگرانش باشد هنوزواژه واژه حرفهای آرتین عذابش میداد . همه تنها او را مقصر درد کشیدن سایه می دانستند، حتی مادرش که به ظاهر همیشه نگرانش بود
خسته بود واین خستگی را با همه وجود حس می کرد تازه داشت در کنار سایه به آرامش می رسید که این گردباد در زندگیش افتاده بود میدانست که چقدر سایه وابسته پدرش است ومی فهمید که خبرازدست دادنش حتما او را از پا در خواهد آورد و اینکه سایه چنین دردی را هرگزتحمل نخواهد کرد ، عذابش میداد .
نگاه سایه در چشمان قرمز ومتورمش گره خورده بود ، نمی فهمید چه چیزی این مرد مغروررا به چنین حالی انداخته که او اینهمه بهم ریخته است. با لحنی آرام وبیمار گونه گفت :
-می خوام خانوادمو ببینم ، یه زنگ به ساغر بزن بیاد اینجا
با دست سرد ولرزانش دست سایه را گرفت وگفت :
-نیازی نیست . از اینجا یکراست می ریم پیششون
نگران پرسید :
-تو حالت خوبه ؟چرا اینهمه آشفته ای ؟! چیزی شده ؟
لبخند تلخی زد وگفت :
-من خوبم ،تو چی ، امروز بهتری ؟
-منم خوبم !
ساک لباسش را از کمد برداشت وروی تخت گذاشت وگفت :
-دکتر مرخصت کرده . گفت حالت بهتره ، باید لباستو عوض کنی
سعی کرد نیم خیز شود ولی بدنش سست تر از آن بود که تحمل وزنش را داشته باشد ،آرمین به کمکش آمد و دست پشت کمرش گذاشت واو را از جا بلند کرد،پرستار با دقت ووسواس سوزن انژوکت را از دستش بیرون کشید و در سطل انداخت و از اتاق خارج شد.
برای اینکه زودتر بیمارستان را ترک کند در مقابل رفتار آرمین هیچ اعتراضی نمی کرد واجازه می داد در سکوت کارش را انجام دهد آرمین دست برد تا لباس بیمارستان را از تنش بیرون بیاورد که با شدت دستش را پس زد و پراز خشم با لحن تندی گفت :
-برو بیرون ،خودم می تونم لباسمو عوض کنم
سعی کرد بر خودش مسلط باشد وهمچنان با مهربانی گفت :
-عزیزم تو داری با کی لجبازی می کنی !
فریاد کشید :
-چند بار بگم من عزیزم تو نیستم ،پس دیگه منو عزیزم صدا نزن و برو بیرون تنهام بذار
از اینهمه نفرت سایه دلش گرفت آهی از عمق وجود کشید ودر حالی که لباسهایش را کنارش می گذاشت با لحنی آرام وگرفته گفت :
-باشه بیرون منتظرم ،مشکلی داشتی صدام بزن
آشفته وپریشان با قدمهایی بلند اتاق را ترک کرد
نازنین بیرون وپشت در ایستاده بود با بیرون آمدن آرمین به طرفش رفت وهراسان گفت:
-خبرو شنیدین ؟
نفس عمیقی کشید واندوهگین گفت :
-آره صبح اول وقت شنیدم
-به سایه گفتین ؟
romangram.com | @romangram_com