#مهمان_زندگی_پارت_422
-شب رو اینجا بوده ؟
در حالی که به سرنگ در دستش با نوک انگشت تلنگر می زد گفت :
-تمام شبودر حالی که دستت محکم توی دستش بود چشم ازت برنمی داشت ،تعجب میکنم چطور حالا خوابش برده ،خواهش می کنم دستتو بده آمپولتو سریع تزریق کنم که اگه بیدار شد باهاش مکافات دارم
-چرا؟
با شیطنت لبخند شیرینی زد و گفت :
-چون هر آمپولی به تو می زنم دردشو اون میکشه اینقدر دستپاچه ام میکنه که نمی دونم باید چه کار کنم
-کی مرخص میشم ؟
-اگه دست شوهر عاشقت بود که تا حالا خونه بودی ،ولی هنوز دکتر اجازه مرخصیتو نداده ،........جائیت هم در داره ؟
-نه فقط احساس ضعف وسرگیجه دارم
-این طبیعیه عزیزم !
آرمین با لرزش گوشی همراهش که کنار سرش روی تخت گذاشته بود بیدار شد ودر حالی که سرش را بلند می کرد با دیدن سایه با محبت گفت :
- بیدار شدی عزیزم !
وهمزمان نگاهی به صفحه مانیتور گوشی اش انداخت مهری بود دلش گواهی خبر بدی را می داد نیم نگاهی پر از اضطراب به سایه انداخت ودکمه وصل تماس را زد صدای مهری گرفته وغصه دار بود نا خوداگاه از جایش برخاست و با لحنی هراسان نالید
-این امکان نداره !
سایه نگاهی به چهره رنگ پریده وپریشانش انداخت او هرگز آرمین را اینهمه مشوش ندیده بودپس با لحن نگرانی پرسید
-اتفاقی افتاده؟
آرمین نگاهی مهربان به او انداخت وگفت :
-نه عزیزم ،.........فقط کاری برام پیش اومده ،سریع برمی گردم
ودر میان بهت وحیرت سایه هراسان از اتاق خارج شد
******
- مامان ،حالا من چه جوری این خبرو به سایه بدم ،آخه چرا یه دفعه همه چیز اینجوری بهم ریخت
-عزیزم من که بهت گفتم بهش بگو
کلافه با مشت به دیوار مقابلش کوبید وگفت :
-نمی تونستم ،حال اون این اجازه رو بهم نمی داد،...... حالا شما بیمارستانید ؟
-آره ،وقتی ناهید زنگ زدو گفت حاج علی تموم کرده همون موقع سریع اومدیم بیمارستان
گوشی را در دستش جابجا کرد وپرسید:
-سراغ من و سایه رو نگرفتن ؟
-چرا دیشب مجبور شدم به ناهید بگم سایه بستریه وآرمین کنارشه ،البته نگفتم دُچار شوک عصبی شده ،توهم چیزی بهش نگو بیچاره غصه اش کم نیست که اینم بهش اضاف بشه
نفس عمیقی کشید وگفت :
-من می رم دکترو راضی کنم سایه رو مرخص کنه ،امروز حالش یکم بهتره
romangram.com | @romangram_com