#مهمان_زندگی_پارت_421
- همسرتون اصلا در شرایط روحی مناسبی نیست که من بتونم مرخصش کنم
این جمله تکراری را از صبح تا به حال هزار بار شنیده بود .نفس عمیقی کشید ولحن صحبتش را ملایمتر کرد وگفت :
-اما شما می دونید که من این اختیار و دارم که همسرمو بدون اجازه شما هم از این بیمارستان ببرم پس خواهش می کنم منو مجبور به این کار نکنید
-بله شما این اختیار رو دارین اما فراموش نکنید که همه عواقب اون به گردن خودتونه
دوباره عصبی شد وبه تندی گفت :
-چه عواقبی بد تراز این خطریه که داره زندگی منو تهدید می کنه
دکتر با شگفتی گفت :
-شما به جای اینکه به فکر حال همسرتون باشید فکر زندگی خودتونید
کلافه ومستاصل گفت :
-آقای دکتر همسرمن خیلی وابسته پدرشه ،اگه خدایی نخواسته برای پدرش اتفاقی بیفته اون همه عمر منو سرزنش میکنه و هرگز نمی بخشه
-دکتر با لحنی آرام بخش گفت :
-من وظیفه دارم مراقب حال بیمارم باشم واز هر چیزی که وضعیت اونو تهدید میکنه دورش کنم ،همسر شما حال روحی مناسبی نداره اگه با یک شوک به این روز افتاده ممکنه با شوک بدی حالش از اینی که هست بدتر بشه و حتی شاید به کما بره ،شما که اینو نمی خواید ؟!!
آهی کشید وآرام زمزمه کرد
-اون همه زندگی منه !
-پس اجازه بدید از این حالت بیرون بیاد
-این حالت چقدر طول می کشه
-به خودش بستگی داره ،بذارید امشب اینجا بمونه فردا جوابتون و میدم
از جا برخاست اتاق را ترک کند که دکتردوباره گفت :
-جناب مشایخ اگه واقعا همسرتون و تا این حد دوست دارین که نگران آینده زندگیتون با اونید باید سلامتی اون از هرچیزی براتون ارزشمند تر باشه چرا که اگه اون آسیب ببینه این زندگی دیگه هیچ ارزشی نداره
آرام نجواکرد
-حق با شماست
******
چشمانش را گشود آرمین در حالی که سرش را روی لبه تخت در کنارش گذاشته بود معصومانه به خواب عمیقی فرو رفته بود . از دیدن این صحنه دلش بی اختیار لرزید ،دستش را از میان دست آرمین بیرون کشید وبه سمت موههایش جلوبرد اما در آخرین لحظه دودل شد ودستش در هوا معلق ماند ،چقدر دلش می خواست موههای نرمش را نوازش کند اما با یاد آوری بهار منصرف شد وحلقه اشک در چشمانش نشست وبی اختیار از گوشه چشمانش سرازیر شد
آرمین مردی نبود که استحقاق عشق پاک وخالصانه او را داشته باشد
دلش بد جوری شکسته بود و کوهی از غصه بردلش سنگینی می کرد دستش را پایین آورد وبا نگاهی غمگینو به حسرت نشسته به او خیره شد
- معلومه خیلی دوستت داره !
به طرف منبع صدا برگشت همان پرستار مهربان دیروز بود که احتمالا شیفت شب هم بوده لبخند بی روحی به رویش زد
-امروزه مردهای عاشقی که با همه وجود دوستت داشته باشن کم پیدا میشن اما همسر شما با اینکه خیلی خشک ومغرور بنظر میان ولی کاملا از رفتارشون مشخصه که چقدر دوستتون دارن
چقدردلش می خواست می توانست بگوید این حس وظیفه شناسیست که او را مجبور کرده در کنارش بماند نه چیزدیگر،باضعف پرسید :
romangram.com | @romangram_com