#مهمان_زندگی_پارت_420

-زندگی آرمین به منو تو مربوط نمیشه بهتره خودتو درگیر زندگی خصوصی برادرت نکنی

وقبل از اینکه به آرتین اجازه دهد چیزی بگوید سریع برای آرام کردن جو موجود رو به آرمین با لحنی نگران گفت:

-اگه ناهید پرسید برای دخترش چه اتفاقی افتاده ، چی باید بهش بگیم ؟

حرفهای آرتین به تنهایی برایش سخت وگران بود پس کلافه با لحنی تند وعصبی رو به مادرش گفت :

-من هیچی نمی دونم مامان !......خواهش می کنم شما دیگه بیشتر از این آزارم ندین

آرتین دوباره خودش را وسط انداخت و گفت :

-اونی که داره آزارت میده منو مامان نیستیم اون وجدان خفتته که داره کم کم بیدار میشه

با چهره ای برافروخته و لحنی عصبی گفت :

-دیگه داری خیلی زیاده روی می کنی آرتین !!

-من زیاده روی می کنم یا تو؟!........ نکنه فراموش کردی که به خاطر حماقت تو سایه افتاده رو تخت بیمارستان ،یا شایدم می خوای اونو راهی قبرستون کنی تا حالیت بشه چه به روزش اوردی

مهری بازهم مداخله کرد و به آرتین با لحن تندی گفت :

-آرتین لطفا خفه شو!... انگارفراموش کردین اینجا بیمارستانه ها !!

آرتین پراز خشم به طرف مهری برگشت و با لحنی اندوهیگین گفت :

-فقط شما مقصرید مامان ،.........شما که با خودخواهی خودتون زندگی این دختر معصوم وبیگناه و نابود کردین .شما مقصرید وباید تاوان همه زجرهایی که اون در طول این چهار ماه کشیده رو بدید

آرمین آشفته وعصبی مثل فنر از جا جست وروبرویش ایستاد گفت :

-بهتره حد و حدود خودتو بفهمی والا......

-والا چی .......

برای کنترل خشمش نفسش را عصبی فوت کرد وبا آرامشی نسبی ادامه داد

- بهتره زودتر سایه رو طلاق بدی وبیشتر از این اونو اسیر بیماری مالیخولیایت نکنی ،چون از بیمارستان که مرخص شد این منم که زندگی و برای تو جهنم می کنم

یک قدم جلو تر رفت و در حالی که یقه پیراهن آرتین را می گرفت با نگاهی نافذ وعمیق در چشمان گستاخش خیره شد و با لحنی مقتدر و محکم گفت :

-فکر نکنم تو این اختیار و داشته باشی که بهم بگی باید چکار کنم ،پس اینو توگوشت فرو کن که سایه زن منه و منم بیشتر از این بهت اجازه نمی دم که بااین نگرانی های بیخودت اونو ازم دور کنی

مهری وحشت زده میان آندو قرار گرفت ومنتظر عکس العمل آرتین ماند .آرمین یقه پیراهن آرتین را رها کرد ورو به مادرش گفت :

-من می رم پیش سایه ،پیش اون بودن بهتر از اینجا موندن وحرفهای مزخرف شنیدنه ،هر خبری شد منو در جریان بذارید

هنوز قدمی برنداشته بود که آرتین بازویش را گرفت ودرحالی که انگشت اشاره اش را به طرفش نشانه می رفت با تحکم گفت :

-منم بهت اخطار میکنم !! اگه یه بار دیگه،فقط یه باره دیگه؛اشک سایه به خاطر تو دربیاد ، میرم وهمه چیزو بهش می گم

انگشت اشاره آرتین را با خشم پایین اورد وبدون هیچ حرفی با سرعت و گامهای بلند وعصبی از بیمارستان خارج شد

******

به روی میزدکتر خم شد و با لحنی محکم وآمرانه گفت :

-چرا متوجه نیستید ! حال پدرش وخیمه وتوی کماست ؛من هر طور شده باید اونو ببرم پدرشو ببینه

دکتر خودکار در دستش را به روی کتاب قطور روی میزش پرت کرد وگفت :

romangram.com | @romangram_com