#مهمان_زندگی_پارت_419
آرتین با لحنی تند پرسید
-دکترش نگفت چرا یهویی این جوری شده ؟
روی صندلی نیم خیز شد وبا نیم نگاهی به آرتین آرام گفت :
-دُچار شوک عصبی شده !
چشمان مهری گرد شده و وحشت زده نالید :
-شوک!.......خدای من چه شوکی !......سایه که دختر سرحالی بود
آرتین چند قدم به طرفشان برداشت وبا اخمهای گره کرده ، عصبی گفت :
-بود !!........البته تا قبل از اینکه با این اقا ازدواج کنه
مهری بی توجه به کنایه آرتین رو به آرمین پرسید :
-دکتر نگفت دلیلش چیه ؟
با صدای خفه ای نجوا کرد
-شوکی بهش وارد شده که براش قابل تحمل نبوده !
مهری بهت زده پرسید :
-آخه چرا ؟؟
آرمین کلافه از سوالات پی درپی مادرش جواب داد :
- منم نمی دونم ، به طور کلی هنگ کردم و فکرم اصلا کار نمی کنه
آرتین با پوزخند غلیظی گفت :
-می خوای باور کنیم که واقعا ازوضعیت سایه ناراحتی ؟!
نگاه غضبناک وعتاب انگیزی به آرتین انداخت .مهری قبل از او رو به آرتین گفت :
-چرند نگو ..........
آرتین روبه روی هر دو ایستاد وبه تندی گفت :
-آره همه حرفهای من چرنده !......اما رفتار اون چی ؟ ...چرند نیست ؟........دختر بیچاره رو تا سر حد مرگ عذاب داده حالا ادعا می کنه خیلی ناراحته !......
نگاهش را در عمق چشمان پرازخشم آرمین انداخت واضافه کرد
-چیه !نکنه بالاخره وجدان درد گرفتی ؟
مهری بانگاه شماتت باری به آرتین پرید :
-آرتین لطفا ساکت شو !
خشمگین به طرف مادرش برگشت وگفت :
-چرا ؟.....چرا همیشه فقط من باید خفه خون بگیرم وهیچی نگم؟.اما یه بارهم ازاین عزیز دردونت نمی پرسی که داره چه غلطی میکنه !
مهری از این تندی رفتار پسرش اخم ظریفی به ابروهایش انداخت ومحکم گفت :
romangram.com | @romangram_com