#مهمان_زندگی_پارت_418
-چون سرنوشت وبدبختیش من بودم
نازنین مستاصل وپریشان دستش را در دست گرفت و با لحنی محبت آمیز گفت :
-خواهش می کنم سایه خودتو با این افکار چرت اذیت نکن ،خودتم از اول می دونستی آرمین قسمت وسرنوشت تو نیست پس سعی کن فقط به چیزای خوب فکر کنی
با پشت دست صورت خیس از اشکش را پاک کرد گفت :
-توی زندگی سرتاسر اجبار من مگه چیز خوبی هم وجود داره ؟!
-آره خونواده ات ،فراموش کردی اصلا به خاطراونها بوده که از اول این بازی احمقانه رو شروع کردی ،سایه !عزیزم !اونها بیشترازهرکسی بهت احتیاج دارن ودوستت دارن
میان صورت به اشک نشسته اش لبخند تلخی نشست وگفت :
-آره اونها برام از هرچیزی با ارزشترند !نازی مامانم می دونه من اینجام ؟
-نه ،یعنی آرمین اجازه نداد بهشون خبر بدم ،نمی خواست بی خود نگرانشون کنه ،گفت حالت که بهتر شد خبرشون میکنه
نیشخندی زد وگفت :
-اون داره همه سعیشو می کنه که منو از خانوادم دور کنه و من اصلا دلیل این کارشو نمی فهمم
-دوباره منفی بافی کردی ،اون بیچاره فقط نمی خواست .............
گریان حرف نازنین را قطع کرد وگفت :
-اون برای هر کاریش یه دلیل غیر منطقی داره که فقط برا خودش قابل درکه ،فقط همین !
-شاید تو درست بگی واون واقعا همینطور باشه اما هر دومون به خوبی می فهمیم که آرمین چه شخصیت سخت وغیر قابل نفوذی داره پس تو نباید به خاطر رفتارش دلخور وعصبی باشی ،تو همه این روزها رو از قبل پیش بینی میکردی و خودتو براش آماده کردی پس بهتره به جای اینهمه اذیت کردن خودت با واقعیت کنار بیای
-آره تو درست می گی من نباید بیشتر از این خودمو گول بزنم
-بهتره فعلا به هیچی فکر نکنی وفقط استراحت کنی
******
مهری خودش را روی صندلی کناریش انداخت وبا لحنی که در آن نگرانی موج می زد گفت :
-تو باید به سایه می گفتی که حال پدرش اصلا خوب نیست وبه کما رفته !
کلافه سرش را به دیوار تکیه داد ودر حالی که چشمانش را برهم می نهاد با خستگی گفت :
-فکر می کنید با حالی که اون داشت می تونستم اینو بهش بگم
مهری مهربان گفت :
-ولی پسرم آخرش که چی ،تو که می دونی اون چقد وابسته پدرشه
همچنان با چشمان بسته گفت :
- اون تو شرایط روحی مناسبی نیست که بشه همچین خبری و بهش داد تازه اگه منم بخوام این کارو کنم دکترش این اجازه رو بهم نمی ده
روی صندلی جابجا شد وآرامتر از قبل گفت :
-اما من نگرانم !........ اگه خدایی نخواسته اتفاقی برا حاج علی بیفته چه جوابی داری که بهش بدی
از این فکروجودش لرزید وبی اختیار چشمانش را گشود ،نگاهش در نگاه خشمگین آرتین که روبرویش به دیوار تکیه زده بود گره خورد. سرش را به طرف مهری چرخاند وبا لحن غمگینی گفت :
- نمی دونم! ،بیشترم به همین دلیل عصبی وکلافه ام
romangram.com | @romangram_com