#مهمان_زندگی_پارت_417


با هق هق گریه گفت :

-توی بیمارستان،تحت مراقبتهای ویژه است ....آرمین بابام ......بابا توی کما رفته ودکتر .......

شدت گریه امکان راحت صحبت کردن را به او نمی داد آرمین با لحن آرام بخشی گفت :

-خواهش می کنم ساغر آروم باش!

-نتونستم با سایه تماس بگیرم ،گوشی رو جواب نمی ده ......خواهش می کنم بهش خبر بده و زودتر بیاید بیمارستان .....

گوشی را که قطع کرد لحظه ای مردد ماند .سایه اصلا در شرایط روحی مناسبی نبود که بتواند این خبر تکان دهنده را به او بدهدبه خوبی میدانست شنیدن این خبر حالش را از اینی که هست هم بدتر میکند به همین دلیل از نازنین خواست مراقب سایه باشد ولحظه ای او را تنها نگذارد و خودش سریع بیمارستان را ترک کرد

******

چهره مهربان نازنین جلو رویش بود آرام زمزمه کرد :

-نازی! آرمین رفت ؟

-آره!.....

-چکارت داشت؟

-براش یه کارفوری پیش اومد ، مجبور شده که بره

همراه با آهی عمیق وپرازحسرت گفت :

-همه زندگیش شده فقط کار ،می بینی نازی ، حتی من براش پشیزی هم ارزش ندارم

-اینطور نیست سایه ،به خدا اون خیلی نگرانته !

بغض الود گفت :

-اون یه عوضی پسته ،که همه حرفهاش فقط دروغه ،دیگه هیچ حرفیشو باور ندارم

-سایه توحساس شدی وداری بی دلیل به اون تهمت می زنی

عصبی وپر ازخشم به تندی گفت :

-من به اون تهمت نمی زنم نازی ،این واقعیتیه که خودشم بهش اعتراف کرده

نازنین بهت زده و با چشمانی گرد شده نگاهش کرد وپرسید :

-تو داری چی می گی سایه ، خودش چیو اعتراف کرده ؟

بغض خفه کننده گلویش را با نفس عمیق مهار کرد و با اطمینان گفت :

-اینکه بهار دوستشه !

-منظورت همین دخترست!؟

-آره همین دختره ،خودتم دیدی که چقد باهم مچ بودند

متعجب گفت :

-خوب! پس چرا باهاش ازدواج نکرده ؟

بغضش ترکید ومیان هق هق گریه گفت :


romangram.com | @romangram_com