#مهمان_زندگی_پارت_416
-ازت متنفرم آرمین ، متنفر !
صورتش از خشم قرمزوگلگون شد ولی به روی خودش نیاورد و گفت :
-اما دیشب چیز دیگه ای بهم گفتی ،اگر می فهمیدم اینهمه ازم متنفری هرگز بهت نزدیک نمی شدم
-تو هم حرفهای زیادی زدی که هیچ کدومشون واقعیت نداشت
نفس عمیقی کشید وگفت :
-باشه هر چه تو بگی ،چون تو لجباز تر ازاینی که من بتونم چیزوخلاف عقیده وباورت ثابت کنم
آب دهانش را قورت داد وبینی اش را بالا کشید وبا نیشخندی گفت :
-تو همه چیزوبهم ثابت کردی آرمین ،تو ثابت کردی که حتی ارزش یک دوست داشتن ساده رو هم ندارم
خسته وکلافه دستی میان موهای پر پشتش کشید وگفت :
-حال تو اصلا خوب نیست ومن نمی خوام با بحث بیهوده حالتو از اینی که هست بدتر کنم ،بهتره استراحت کنی بعدا سر فرصت در این مورد با هم حرف میزنیم
از جا برخاست اتاق را ترک کند که سایه با بغض گفت :
-دیگه نمی خوام ببینمت؛ از زندگیم برو بیرون ودیگه هیچ وقت برنگرد ،چون تو بزرگترین عذابی که تاحالا تو زندگیم کشیدم
جمله آخر سایه مثل پتک بر سرش فرود آمدوهمه وجودش را لرزاند هرگز نمی توانست اینهمه تنفر سایه را درک کند
با شدت شروع به گریستن کرد
به طرفش برگشت دلش می خواست او را بغل بگیرد وبرای آرام کردنش لحظه ای نوازشش کند اما به خوبی می دانست چقدرلجباز ویکدنده است و امکان ندارد در این شرایط اجازه دهدبه او نزدیک شود به همین دلیل با درماندگی و پاهای سست شده ولرزان اتاق را ترک کرد
نازنین با گلدان گل پشت در به انتظار ایستاده بود نگاه غمگینش روی گلهای در دست نازنین افتاد ،گلها را ازمیان گلدان بیرون کشید و گفت :
-با حالی که اون داره این گلها حالشو بدتر میکنه !
نازنین آرام نجواکرد :
-حتما همینطوره !
آشفته وپریشان با لحنی اندوهگین گفت :
-خواهش می کنم ! سایه رو آروم کنید اون خیلی بهم ریخته است
بغضی که در کلامش نهفته بود نازنین را تحت تاثیر خود قرار داد وبی اختیار با لحنی غمبار گفت :
-چشم !همه تلاشو می کنم که اونو از این حالت بیرون بیارم
و قبل از اینکه او چیزی بگوید وارد اتاق سایه شد ودر را پشت سرش بست
با حالتی عصبی و متشنج دسته گل را در سطل آشغال کنار اتاق سایه انداخت و با بی حالی خودش را روی صندلی پرت کرد هنوز جمله آخر سایه در گوشش زنگ می خورد(تو بزرگترین عذابی که در زندگیم کشیدم )حق را به سایه می داد، او دختری بود که در آرامش و خوشبختی، در کنار خانواده ای شاد ومهربان رشد کرده بود ،پدر ومادری که همه چیزشان خلاصه میشدفقط درتربیت وراحتی دخترانشان ، به خوبی می فهمید که اگر حاج علی از زندگی توافقی آنها بویی میبرد حتی ثانیه ای هم اجازه نمی داد سایه در کنارش بماند. اما او سایه را دوست داشت، این دختر مغرور ولجباز همه زندگیش شده بود ،همه هستی اش ……. ولی دیگر نمی خواست سایه را با اجباردر کنار خودش نگه دارد ،او عشق سایه را می خواست همان عشقی که تا قبل از وارد شدن سایه به زندگیش اصلا به آن اعتقادی نداشت ،همان عشقی که با مرهمش روح زخم خورده اش التیام پیدا کرده بود
خسته سرش را به دیوار تکیه داد ولحظه ای چشمانش را برهم فشرد .سایه حق داشت این تصور را در مورد بهار داشته باشد. خودش هم به اشتباهش معترف بود ونمی دانست چگونه باید به سایه ثابت کند که اشتباه کرده است مگر نه این او بود که از روز اول هرگز وجود زن دیگری رادر زندگیش انکار نکرده بود
با صدای زنگ تلفن همراهش رشته افکارش از هم گسیخت با اکراه گوشی اش را برداشت ونیم نگاهی به صفحه اش انداخت ساغر بود دکمه وصل تماس را زداما هنوز چیزی نگفته بود که صدای گریان ساغر در گوشی پیچید
-آرمین ........تو رو خدا زودی بیا ، بابا حالش بهم خورده
آشفته حرکتی به کمرش داد وراست نشست و پرسید
-حالا کجاست ؟
romangram.com | @romangram_com