#مهمان_زندگی_پارت_415
-توداری اشتباه می کنی سایه ،اون...........
غضبناک میان حرفش پرید و گفت :
-من اشتباه نمی کنم آرمین ،خودتم اینو می فهمی!
دیگر گریه نمیکرد شاید قصد داشت به آرمین بفهماند قویتراز آن چیزیست که نشان میدهد
آرمین نفس عمیقی کشید وبا آرامشی ساختگی آرام پرسید
-چرا فکر می کنی بهار دوست دختر منه ؟
با قاطعیت وسماجت گفت :
- فکر نمی کنم بلکه مطمئنم !
-می تونی بهم بگی چه چیزی باعث اینهمه اطمینان شده؟
-تو خودت همیشه ازش حرف می زدی فراموش کردی از روز اول آشنایمون هرگز وجود اونو تو زندگیت انکار نکردی
آشفته وکلافه بازهم نفسش را سریع وعمیق فوت کرد وبا لحنی مهربان درمانده گفت :
-سایه عزیزم ! باور کن من همه اون حرفها رو می زدم که تو بهم عادت نکنی ،..... باور کن هیچ زنی به غیر از تو توی زندگی من نبوده ونیست
از زور خشم وغضب لبش را به دندان گزید وگفت :
-توچهارماه تمام با من زندگی می کردی در حالی که اون توی ذهنت بود چطور می تونی اینو منکر بشی
- من همه اون چهار ماه رو اشتباه کردم چون از لحظه های خشم وغضب تو لذت می بردم
بازهم این بغض لعنتی به گلویش چنگ انداخت با صدایی گرفته از بغض نالید
-بازم داری دروغ می گی ،درست مثل همه حرفهای دیشبت ،اما مطمئن باش دیگه نمی تونی با حرفهای قشنگت گولم بزنی
-سایه !باور کن تو دوچار سوء تفاهم شدی !....بهار خواهر بهراده،همون دوست صمیمیم که گفتم فوت شده ،یادت که میاد نوه دکتر صادقیان رو می گم ،اون تازه از آمریکا برگشته
بغضش شکست وباران اشک آرام شروع به باریدن گرفت
-پس سابقه دوستیتون از خیلی وقته ،چقدر من احمق بودم که بهات زندگی کردم واینو نفهمیدم
آرمین جدی وبی احساس گفت :
-آره بهار برامن یه دوست قدیمیه ،ولی نه اون دوستی که توی تصور تونقش بسته
با گریه گفت :
-پس داری اقرار می کنی که اون دوستته
-آره چون خیلی وقته که میشناسمش ،درست از وقتی که هشت سالش بوده ،حتی بهراد هم موقع مرگش ازم خواست همیشه مواظبش باشم چون خیلی تنهاست
-پس چرا وقتی دختری مثل اون توی زندگیت بود اومدی سراغ من
با محبت آرام گفت :
-چون سرنوشت من از اول تو بودی نه اون !
در میان هق هق گریه فریاد کشید :
romangram.com | @romangram_com