#مهمان_زندگی_پارت_414
اما فقط با نگاهی سرد که تامویرگهای قلب بهار نفوذ میکرد به او نگریست بهار رو به آرمین با کمی دلخوری گفت :
-خوب من دیگه می رم
آرمین تنها به لبخندی اکتفا کرد وبرای بدرقه اش حتی تکانی هم به خود نداد .سایه در بهت ملاقات بهار مانده بود .اصلا چرا آمده بود؟ وازاین ملاقات چه هدفی داشت !........چرا آرمین اینهمه بی ملاحظه با او گرم وصمیمی رفتار می کرد ؟.........
از رفتار چندش آور آرمین حالش منقلب شده بود هرگز تصور نمی کرد تا این حد نامرد وعوضی باشد که بخواهد با احساسات پاک او اینگونه بازی کند
بعد از رفتن بهار آرمین دسته گل بهار را به دست نازنین داد وگفت :
-خواهش می کنم یه گلدون براش پیدا کن
از این حرف آرمین پراز خشم شد، چرا خودش دسته گل ارجمند را با آنهمه غرور ونفرت در جوب آب پرت کرده بود و حالا می خواست دسته گل دوست دختر عزیزش را آیینه دق او کند
دهان باز کرد اعتراض کند که نازنین که به خوبی میدانست آرمین اورا پی نخود سیاه فرستاده با دسته گل بهار از اتاق خارج شد
آرمین کنارش روی لبه تخت نشست ومهربان پرسید:
-نمی خوای بهم بگی چی شده! وچه چیزی تو رو به این روز انداخته؟
نگاهش را از او گرفت ودوباره به پنجره کناریش زل زد وآرام نجوا کرد
-یعنی خودت نمی دونی چی شده !
با دو انگشت چانه اش را گرفت ونرم سرش را به طرف خودش برگرداند وگفت :
-باید از کجا بفهمم !
نفسش را پراز غصه بیرون داد وهمراه با پوزخندغلیظی اضافه کرد
-یعنی با من بودن اینهمه برات سخت بوده که باعث شده به این روز بیفتی !
پراز خشم و به تندی گفت :
-تو منو فریب دادی ،بهم گفتی دوستم داری ومی خوای تا همیشه کنارم بمونی
آشفته وعصبی گفت :
-مگه دروغ گفتم !........کدوم یک از این حرفهام دروغ بوده ؟
لب وچانه اش همزمان لرزیندند وبغض الود نالید
-همه حرفهات !.............همه حرفهات دروغ بودآرمین !یه دروغ بزرگ وکثیف!....چرا که اگه دروغ نبود امروز دوست دختر نازنینتو نمی اوردی من ببینم
چشمان درشتش ازحیرت گشاده شدند وبا نگاهی مبهم ومات زمزمه کرد :
-دوست دخترم ؟!
-آره بهار !درست همونیه که همیشه می گفتی ،ظریف وشکننده
گیج وسردرگم در عمق چشمان غمگینش زل زد وگفت :
-تو از چی حرف می زنی !
بغضش ترکید وبا هق هق گریه گفت :
-خیلی بی ملاحظه ای آرمین !.. خیلی.....!.لااقل می ذاشتی یه مدت بگذره بعد اونو بهم معرفی می کردی
کلافه چنگی به موهایش زد وگفت :
romangram.com | @romangram_com