#مهمان_زندگی_پارت_413
-اینطور نیست سایه جان ؟
سایه در زیر چشمان مخمورش احساس خفگی میکرد پس نگاه عصبیش را به آرمین دوخت وسکوت کرد .آرمین که در نگاه عسلی سایه کلافگی را حس می کرد رو به بهار گفت :
- بهار نمی بینی حال سایه اصلا خوب نیست !بهتره سوالاتت و بذاری برا یه وقت دیگه
چقدر گرم وصمیمی با هم رفتار می کردند ،انگار که سالها در کنار هم زندگی کرده وبارها رفتار همدیگررا کنترل کرده بودند و از زیر وبم اخلاق هم خبر داشتند
نگاهی با حسرت به سر تا پای بهار انداخت
زیباتر از آن چیزی بود که همیشه تصور می کرد ،دختری خوش برخورد که گرما وحرارت را از رفتارش به خوبی حس میکرد با خود اندیشید اینهمه انرژی در کنار آرمین قطعا به تحلیل می رود
چشمان عسلیش همرنگ چشم او بود و او از این تشابه اصلا شادمان نشد چرا که به تنها چیزی که همیشه دلخوش بود همین بود که آرمین رنگ چشمانش را دوست دارد وحالا دلیل اصلی اش را می فهمید
نگاهش روی بینی کشیده اش سر خورد اصلا مشخص نبود عملی است یا واقعی ، حتی اگر عملی هم بود خوب با صورتش مچ شده بود
روی لبهای گوشتی خوش فرمش رژجیقی مالیده بود که با پوست روشنش هارمونی زیبایی ایجاد کرده بود ،پس چرا آرمین برایش جبهه نمی گرفت که رنگ رِژش راعوض کند، ویا چرا از این رنگ رژاستفاده کرده است .آهی از سر حسرت کشید چرا که آرمین گفته بود رفتارش با او فرق می کند و چقدر هم رفتارش با او در تضاد بود
دستهای سفید وظریفش بیشتر از هرچیزی توجهش را جلب کرد .انگشتان کشیده ومانیکور شده اش چنگ به دلش می انداخت
کاملا مشخص بود اصلا به کارهای خانه عادت ندارد این را آرمین قبلا به او گفته بود
در برابر اینهمه زیبایی بهار احساس حقارت می کرد این دختر پرشوروحرارت از هر لحاظ از او سرتر بود پس آرمین حق داشت او وزندگیش را فدای این دختر طناز کند ،اما او که با این قضیه کنار آمده بود ومی خواست خود و احساساتش را فدای خوشبختی آرمین کند پس چرا آرمین او را در گردباد غرورش نیست ونابود کرده بود
آرمین وبهار سرگرم گفتگو بودند.درجه حرارت بدنش لحظه به لحظه بالا ترمیرفت و احساس تهوع وسرگیجه می کرد
حس می کرد حالش زیر وروشده و حس حسادتی عمیقی وجودش را در کوره ای از آتش میگداخت .
ثانیه ای قادر به تحمل بهار در کنارآرمین نبود اما باید خویشتن داری خودش را حفظ می کرد و در مقابل بهار ضعف نشان نمی داد نمی خواست بهار بفهمد که او وآرمین چه به روزش آورده اند غرورش این اجازه را به او نمی داد پس برای کنترل خشم درونش چشمانش را برهم فشرد وآهی از عمق وجود کشید
چقدر دلش میخواست همه اتاقش را ترک کنند تا او ساعتی با غم درونش تنها باشد ودر تنهایی وعزلت به بدبختی خودش اشک بریزد
بهار که حس می کرد سایه از دیدارش خشنود وراضی نیست بار دیگر به رویش خم شد و گونه اش را بوسید و گفت :
-دلم می خواست بیشتر پیشت بمونم اما حس می کنم به استراحت بیشتر از هرچیزی نیاز داری پس مزاحمت نمی شم و برات آرزوی سلامتی می کنم
سپس لبخندی زد وادامه داد
-سعی کن زودتر خوب بشی وگرنه مجبوری این چهره عبوس واز خود راضی و تمام ساعت روز تحمل کنی
(با اشاره به آرمین به روی قلب سایه خراش عمیقی انداخت،کاش می فهمید چقدر با حرکاتش اورا می آزارد )
-بهتر که شدی بیشتر بهت سر می زنم باید بهم یاد بدی با چه ترفندی تونستی تو قلب این دیوار یخی نفوذ کنی واونو از هم بپاشی
(پس او هم آرمین را دیوار یخی می نامید چه وجه تشابهی بینشان حاکم بود )
به خودش فشار آورد تا که قفل سکوتش را بشکند و چیزی بگوید آرام وبا زور با لحن خفه ای نجوا کرد
-لطف کردین تشریف اوردین
بهار خوشحال با لبخند زیبایی گفت :
-خواهش می کنم ،دیدارتو برام سعادتی بود
از اینهمه اظهار محبت حالش بهم می خورد دلش می خواست فریاد می کشید
از اینجا برو وبذار به درد خودم بمیرم
romangram.com | @romangram_com