#مهمان_زندگی_پارت_412
دستش را از میان دستش بیرون کشید وفریاد زد :
-وجود تو ناراحتم میکنه ، دیگه نمی خوام بیشتر از این تحملت کنم از اینجا برو بیرون
آرمین شوک زده به او می نگریست پس از لحظه ای آرام ومحزون پرسید :
-سایه!چرا؟.......... دلیل اینهمه تنفر چیه ؟
دهان باز کرد چیزی بگوید که با تقه ای که به در خورد پشیمان شد و نگاهش را با بی تفاوتی ساختگی به پنجره کنار تختش دوخت .نازنین به طرف در برگشت با صدای نسبتا" بلندی گفت :
-بفرمایید
در روی پاشنه چرخید و دختری زیبا ، در حالی که دسته گلی به طراوت وزیبایی خودش در دستش بود با گامهایی محکم و استوار وارد شد نگاه درمانده آرمین هنوز روی چهره رنگ پریده سایه بود که با دلخوری به بیرون می نگریست دختر نگاهی به آرمین انداخت و با لحنی دوستانه گفت :
-معذرت می خوام، مزاحم که نیستم
آرمین با شنیدن تن صدایش به طرفش برگشت وصمیمانه گفت :
-بهار تویی !مزاحم چیه بیا تو
لحن دوستانه وصمیمی آرمین به ماننده دشنه ای تیز در قلبش فرو رفت . صریح وهیجان زده به سمت بهار چرخید حس میکرد این نام را قبلا جایی شنیده اما در این موقعیت ذهنش اصلا یارای کمک به او نبود .تنها با یک نگاه گذرا او را شناخت وبا دیدن لبخند زیبایش بازهم احساس ضعف وسر گیجه به وجودش چنگ انداخت
بهار همان دختری بود که صبح به همراه آرمین زندگی شیرینش را به کابوسی از درد بدل کرده بود ،دختری با قد بلند وکشید که با آن کفشهای پاشنه داری که پوشیده بود درست همقد آرمین بود .چقدر لوند وطناز قدم برمی داشت درست مثل یک مدلینگ وشایدم یک هنرپیشه هالیود بر روی فرش قرمز
با لبخند ملیحی که یک ردیف دندان منظم و سفیدش را به نمایش می گذاشت به روی سایه خم شد و بوسه ای دوستانه بر روی گونه پر حرارتش زد و گفت :
-سلام سایه !از آشنایی با تو خوشوقتم
اسمش را میدانست و او را تو خطاب میکرد این عبارت تنها یک معنی داشت که حتی تو ارزش رقابت را هم نداری
با نگاهی مسخ شده به او نگریست ،حس کرد برسرزبانش قلفی ده کیلویی بسته اند و قادر به سخن گفتن نیست
بهار به طرف آرمین برگشت و در حالی که دسته گل در دستش را به دستش می داد به او چشمکی زد وبا لوندی گفت:
–می بینم که خیلی خوش سلیقه ای ،سایه ملوستراز اونیه که شنیده بودم !
ملوستر درست مثل یه گربه مزاحم
آرمین دسته گل را از دستش گرفت و با لبخند گفت :
-نکنه به خوشگلی سایه حسودیت میشه !
-آره حسودیم میشه اما نه به خوشگلی سایه بلکه به خوش شانسی تو
نگاهش را از آرمین گرفت ومهربان به سایه دوخت وبایک لبخندملیح وزیبا گفت :
-اما برعکس تو سایه اصلا خوش شانس نیست
آرمین با نگاهی عاشقانه و محبت آمیز به سایه گفت :
-فکر نکنم نظر سایه هم ،همین باشه
بهاراز روی سر شانه اش به اونیم نگاهی انداخت وبا اخم ظریفی گفت :
-خوب حتما اونم عاشق ریخت وقیافه ات شده وهنوزخبر از اون اخلاق تک و منحصر به فردت نداره ،پر واضحه که از دست اخلاق گند تو به این روز افتاده !
واژه حتما در کنار اوهم برایش پراز مفهوم بود
بهار نگاه افسونگرش را به سمت سایه چرخاند و با لحنی کاملا صمیمی ازاو پرسید :
romangram.com | @romangram_com