#مهمان_زندگی_پارت_411
-بی خود خودتو اذیت نکن ،شاید اشتباه می کنی واون دوست دخترش نبوده
با پشت دست اشکهای روی صورتش را پاک کرد وگفت :
-من اشتباه نمی کنم نازنین ،چون هیچ وقت ندیده بودم آرمین با کسی بخنده،اما امروز خیلی شاد وسرمست با اون دختره می خندید
-اگه اینجوری باشه که می گی ،بازم تو خودتو برا این روزا آماده کرده بودی ،فراموش کردی می گفتی نمی خوای مانع رسیدن اونها به هم بشی و خوشبختی آرمین از هر چیزی برات مهمتره
همراه با گریه نالید
-نازنین منو آرمین ..........من و آرمین دیشب با هم بودیم ...............
گریه اش شدت گرفت .نازنین متعجب با چشمان گرد شده حیران گفت :
-اما شما که ........
میان حرفش پرید وبا هق هق گریه گفت :
-آره ما می خواستیم از هم جدا بشیم اما اون ازم خواست این قرار لعنتی و فراموش کنم وفقط به آینده دوتایمون فکر کنم ، گفت اصلا قصد جدایی نداره و من خرم باورم شد
نازنین گیج برای آرام کردنش سردرگم وناشیانه گفت :
-کاریه که شده حالا خواهش می کنم آروم باش
-چه جوری آروم باشم نازنین ،وقتی همه زندگیم نابود شده
-سایه تو هیچ کار خلافی نکردی ،فراموش نکن که اون شوهرته وهمه اینو می دونن
آب دهانش را قورت دارد ودرحالی که بینی اش را بالا می کشید با لحنی پر از نفرت وانزجار گفت :
-اون از حماقتم سوء استفاده کرد وفریبم داد به خاطر این کارش تا وقتی که زنده ام هرگز نمی بخشمش !
نازنین با دستمالی صورت خیس از اشکش را پاک کردو گفت :
-اون حتما برا این کارش یه توضیحی داره !
پر از خشم گفت :
-چه توضیحی نازنین،چه توضیحی به غیر از اینکه می خواسته منو بی ارزش کنه وبهم ثابت کنه که لیاقتوارزش هیج چیزی و ندارم
-تو داری اشتباه می کنی سایه !
دوباره گریه اش شدت گرفت ومیان گریه گفت :
-اشتباه نمی کنم نازی !چون چیزی به اسم اجبار بختک زندگیم شده وراحتم نمی زاره
در اتاقش باز شد وآرمین وارد شد وبا چهره ای غمبارکنار تختش ایستاد امابا دیدن صورت خیس از اشکش مضطرب پرسید :
-سایه چیزی شده ؟چرا داری گریه می کنی ؟،اگر جایی از بدنت درد می کنه دکترو خبر کنم
خشمگین داد زد :
-من هیچیم نیست ،فقط توراحتم بذار و از اینجا برو بیرون
هراسان به رویش خم شد ودر حالی که سعی می کرد دستش را بگیرد مهربان گفت :
-خواهش می کنم بهم بگو چی تو رو اینهمه ناراحت وعصبی کرده ؟
romangram.com | @romangram_com