#مهمان_زندگی_پارت_410

چشمانش را که گشود یک جفت چشم نگران وپر اشک را خیره در چشمانش دید نازنین با باز شدن چشمانش لبخندی زد وآرام گفت :

-بیدارشدی ؟

با ضعف زمزمه کرد :

-نازنین !

-جان دلم !

-چرا من اینجام ؟

با حیرت نگاهش کرد وگفت :

-یعنی نمی دونی چرا اینجایی !.خوب تو توی بغل من از حال رفتی

با یاد آوردی لحظه ای که از حال رفته بود بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد وبا بغض گفت :

-چرا به آرمین خبر دادی من اینجام !

-خوب مجبور بودم ،......یعنی اصلا من بهش خبر ندادم ،وقتی توی بغلم از حال رفتی اینقدردستپاچه بودم که نمی دونستم باید چکار کنم یکی از بچه ها آرمین و صدا زد وچون تو کنار دفترش از حال رفته بودی اونم به محض شنیدن اسمش خودشو بالای سرت رسوند و وقتی تو رو تو اون وضع دید وحشت زده وسراسیمه تو رو بغل کرد وسریع اورد بیمارستان ، .سایه به خدا نمی دونی چقدر آشفته و عصبی بود وبا چه سرعتی رانندگی می کرد ،اگه تا دیروز شک داشتم که دوستت داره با رفتار امروزش مطمئن شدم که عاشقته

لبخند تلخی زد وگفت :

-تو چقد ساده ای نازنین اینها همش فیلمشه که مارو گول بزنه ،اون خیلی آدم دو رو و پستیه

-تو چی می گی دختر ،نمی بینی به خاطر تو چقدر پریشان ونگرانه ،چند ساعت پیش کل بیمارستان و بهم ریخته بود ومی خواست دکترو بزنه

-چرا؟

-می دونستم غیرتیه ولی هرگز فکر نمی کردم تا این حد باشه ،دکتر بیچاره نمی تونست بهت دست بزنه که سرش داد می زد برگشته با کمال پرویی به سوپروایزبخش میگه توی این بیمارستان خراب شده یه دکتر زن نیست که همسر منو معاینه کنه ،منم اون وسط مونده بودم سرتا پا خجالت ،نمی دونستم باید چی بگم به اینهمه تعصب وغیرت

غمگین نالید

-این رفتارهای دور از ذهن اصلا از آرمین بعید نیست ،وقتی رگ غیرتش باد می کنه هیچ منطقی جلو دارش نیست

-ولی سایه من مطمئنم تعصبش از روی علاقه است چرا که وقتی بیهوش بودی به وضوح می دیدم داره چه زجری میکشه حتی یه بار با دکتر دست به یقه هم شد وگفت :

-اگه عرضه نداری جواب قانع کننده ای از وضعیت همسرم بهم بدی ،همین حالا می برمش یه بیمارستان دیگه ،.........باور کن سایه من هیچ وقت کسی رو اینهمه عصبانی ندیده بودم

بغض الود گفت :

- منم گول همین حرفها شو خوردم که خامش شدم ،فکر می کردم هرچه می گه راسته و اون واقعا دوستم داره

نازنین بهت زده پرسید

-سایه تو داری از چی حرف میزنی ؟

اشک از گوشه چشمش فرو چکید وآرام پهنای صورتش را فرا گرفت وگفت :

-نازنین اون منو فریب داد و من احمقم باورش کردم ، بهم گفت من همه زندگیشم و نمیخواد بدون من لحظه ای زندگی کنه..... بهم گفت :می خواد تا همیشه کنارم بمونه وهیچ وقت ترکم نکنه

نازنین ذوق زده گفت :

-این که خیلی عالیه ،تو که آرزوی شنیدن این حرفها رو از او داشتی

-داشتم،اما تا وقتی که اونو با دوست دخترش ندیده بودم ، نازنین اونها.........

گریه اش شدت گرفت وهق هق گریه اجازه نداد حرفش را کامل کند،نازنین با اینکه با حرفش متعجب شده بود ولی خاطر بحران روحی سایه به روی خود نیاورد وآرام او را بغل گرفت وگفت :

romangram.com | @romangram_com