#مهمان_زندگی_پارت_409
نازنین رو به آرمین گفت :
-خواهش می کنم شما برید بیرون ،می بینید که حالش اصلا خوب نیست
آرمین عصبی گفت :
-یعنی فقط من اینجا زیادیم !
نازنین کلافه به تندی گفت :
-شما که نمی خواید حالش از این هم بدتر بشه !
نفسش را با خشم فوت کرد و همراه با نگاهی برزخی به دکتر اتاق را ترک کرد
با بیرون رفتن آرمین دکتر رو به پرستار گفت :
-یه آرام بخش بهشون تزریق کنید
پرستار سریع اطاعت کرد و دستور پزشک را اجرا کرد دکتر پس از معاینه نسخه ای نوشت وبه دست نازنین داد وگفت :
-اینو بدید همسرشون تهیه کنن وبه اتاق من بیارن
-چشم دکتر !
دکتر پس از دادن دستورات لازم به پرستار ازاتاق خارج شد ، به محض خروج دکتر از اتاق آرمین وارد شدو با چهره ای که هنوز از خشم گلگون بود آرام از نازنین پرسید
-سایه خوابیده ؟
-آره ،مجبور شدن بهش آرام بخش تزریق کنن
با محبت دست سایه را نوازش کرد واندوهگین گفت :
-صبح که از خونه زدم بیرون حالش خوب بود اصلا نمی فهمم چه چیزی باعث شده به این حال وروز بیفته
آهی کشید واضافه کرد :
- فکرم اصلا کار نمی کنه !
نازنین آهسته جواب داد :
-منم گیج شدم ،سایه با اینکه خیلی توداره اما روحیه شکننده ای داره
نسخه دکتر را به طرفش گرفت وادامه داد:
-دکتر گفت بعد از گرفتن داروها به اتاقش برید
نیم نگاهی به نسخه انداخت وگفت :
-خواهش میکنم پیشش بمونید و یک لحظه تنهاش نذارید تا من برگردم
همراه با لبخند تلخی گفت :
-شمابرید ونگران نباشین، از چشمم بیشتر مراقبش هستم
آرمین دست نوازشی روی سرسایه کشید وسریع با گامهایی بلند ولی سست اتاق را ترک کرد .نازنین روی صندلی کنارش نشست وبه صورت ضعیف ورنگ پریده اش خیره شد
*****
romangram.com | @romangram_com