#مهمان_زندگی_پارت_408

-اینجا چه خبره ،دور بیماری که تازه بهوش اومده رواینهمه شلوغ می کنن ؟

پرستار شرمسار نگاهش را به سایه دوخت وگفت :

-بیمارخودش اصرار داشت دوستشو ببینه

خشمگین به آرمین اشاره کرد وپرسید

-پس این آقا اینجا چی می خوان؟

-نگران همسرشون بود نتونستم مانع حضورش بشم

دکتر بالای سر سایه ایستاد وبه چهره رنگ پریده اش نظری انداخت ومهربان گفت :

-چیزی باعث ناراحتیتون شده ؟

در حالی که از خشم وهیجان می لرزید به تندی گفت :

- می خوام تنها باشم ،خواهش میکنم راحتم بذارید

دکتر با آرامش گفت :

-لطفا آروم باشید ،هیجان برای حالتون اصلا خوب نیست

سپس رو به نازنین وآرمین گفت :

-خواهش می کنم منو با مریض تنها بذارید باید ایشونو معاینه کنم

آرمین بدون اینکه تکانی بخوردباجدیت گفت :

-فکر نکنم حضور من مشکلی براتون ایجاد کنه !

دکتر با خشم به طرفش برگشت وگفت :

-چرا متوجه نیستین حال همسرتون اصلا برای این بحث های بی مورد مناسب نیست

آرمین از جا برخاست وبه دیوار روبروی تخت سایه تکیه زد وگفت :

-ببخشید !ولی امکان نداره اجازه بدم شما با همسرم تنها در یک اتاق باشید

دکتر که کاملا مشخص بود رفتار تند آرمین برایش عادیست با نیشخندی گفت :

-اما اون با من تنها نیست وپرستار هم حضور داره حالا اگه راضی شدید می تونید با خیال راحت اینجا رو ترک کنید و بذارید منم به کارم برسم

سایه که از این بحث کلافه وعصبی شده بود داد زد

-من نیازی به معاینه ودلسوزی هیچ کدومتون ندارم ،بهتر همتون برید بیرون ومنو تنها بذارید

از زور عصبانیت به نفس نفس افتاده بود وبی اختیار می لرزید آرمین نگران به رویش خم شد که برای آرام کردنش دستش را بگیرد اما او پر از خشم دست آرمین را پس زد و فریاد کشید

-به من دست نزن عوضی ،حالم ازت بهم می خوره ،از اینجا برو بیرون

نازنین برای آروم کردنش سرش را به آغوش کشید ودر حالی که نوازشش می کرد بغض آلود گفت :

- سایه آروم باش ، خواهش می کنم آروم باش !

-نازی بهش بگو بره بیرون ،دیگه نمی خوام هیچ وقت ریختشو ببینم ،بهش بگو تنها م بذاره

آرمین که ازرفتارش جا خورده بود با بهت وحیرت ناباورانه او را می نگریست

romangram.com | @romangram_com