#مهمان_زندگی_پارت_407


دختر برای مرتب کردن ملحفه اش به رویش خم شد وگفت :

-می خواستی کجا باشی ،خوب معلومه بیمارستانی دیگه !

به سرم وصل شده به دستش نگاهی انداخت وپرسید

-چرا؟

-چرا شو تو باید بهمون بگی ،شاید چون دیدی شوهرت اینهمه عاشقته خواستی خودتو براش لوس کنی

متوجه منظور پرستار نمی شد پس آهسته نجوا کرد

- من اصلا حالم خوب نیست

پرستار مهربان گفت :

-می دونم عزیزم ، می رم به شوهرت بگم بهوش اومدی چون از زور نگرانی همه بیمارستان و بهم ریخته

سریع دستش را گرفت وگفت :

-دوستم اینجاست ؟فقط میخوام اونو ببینم !

-آره اینجاست ،باشه بهش می گم بیاد پیشت

پرستارکه از اتاق خارج شد لحظه ای بعد نازنین هراسان وارد شد چشمانش متورم وقرمز بود .خودش رابه روی سایه انداخت وشروع به گریستن کرد با دست بی رمقش سر نازنین را نوازش کرد و مهربان با ضعف گفت :

-نازی حال من خوبه ،خواهش می کنم گریه نکن

سرش را از روی سینه اش برداشت وبا هق هق گریه گفت :

-دکتر می گفت فشارت اومده رو پنج،اگه یه لحظه دیرتر می رسیدم خدا می دونه چه بلایی سرت می اومد

لبخند تلخی زد وگفت :

-منظورت اینه که ایست قلب می کردم و.....

در اتاق باز شد وآرمین با گامهایی خسته وچهره ای درهم ونگران وارد شد نازنین از جا برخاست تا راه را برای او باز کند .روی لبه تخت کنارسایه نشست رنگ نگاهش آشفته وپریشان بود در حالی که دست سایه را در دست می گرفت مهربان گفت :

-خوبی عزیزم !خیلی نگرانم کردی !

چهره شادش وقتی درکنار آن دختر بود مقابلش ظاهر شد با خشم دستش را از میان دستان گرمش بیرون کشید وبه تندی گفت :

-آره خوبم ،می بینی که هنوز زندم ودارم نفس می کشم

با پوزخندی ادامه داد

-ناراحتی که نتونستی به این راحتی از دستم خلاص بشی نه !

بالبخند و لحنی محبت آمیز گفت :

-تو داری از چی حرف می زنی؟ ،کی می خواد از دست تو خلاص بشه عزیزم !

چهره خندان آن دختر سوهان روحش بود .پرازخشم فریاد کشید :

-من عزیزم تو نیستم ،پس اینهمه بهم نگو عزیزم

در همین لحظه پرستار به همراه مردی جوان وخوش قامت وارد اتاقش شد ازاستتوسکوپی که روی فرم سفید مرد بود حدس میزد دکترباشد .دکتربا دیدن سایه در آن وضعیت با خشم رو به پرستاربه تندی گفت :


romangram.com | @romangram_com