#مهمان_زندگی_پارت_406
شماره آرمین را گرفت و منتظر آهنگ گرم وپرابهت صدایش شد پس از تک بوقی صدای مهربان آرمین در گوشی پیچید که گفت :
-سایه عزیزم ! فعلا گرفتارم ! خودم تماس می گیرم !
دهان باز کرد بگوید به همراه نازنین به دانشگاه میرود که صدای بوق ممتد در گوشی پیچید . بهت زده گوشی در دستش خشکید با اینکه لحن کلامش مهربان وپر محبت بود ولی ناخوداگاه دل سایه شکست و احساس اندوه به وجودش چنگ انداخت
در طول راه همه ذهنش مشغول حرف آرمین بود هنوز ته دلش از او دلخور بود و دلیل رفتارش را نمی فهمید ،اماهر بار با یاد آوری اینکه آرمین او را دوست دارد و قصد دارد تاهمیشه کنارش بماندبه خود نهیب میزد وافکار مسوم کننده را از خود دور میکرد .آرمین او را دوست داشت وبا این حس سر شار از آرامش میشد.
میخواست با عشق آرمین زیباترین احساسات را تجربه کند پس نباید بی خود خودش را درگیر موضوعات بی اهمیت می کرد و به خاطر گرفتاریهای وقت وبی وقت آرمین دلگیر وافسرده می شد
در حالی که ذهنش پر از فکر وخیال بود با گامهایی کوتاه ومنظم به طرف درب ورودی دانشگاه قدم برمی داشت .هنوز تعدادی از همکلاسیهایش با او سرسنگین بودند و این برخورد بی ادبانه او را کلافه وعصبی می کرد با خود اندیشید گناه او دراین وسط چیست که آرمین ناخواسته مرد سرنوشتش شده است !...... این سرنوشتش بود ،سرنوشتی که او برای رقم خوردنش هیچ تقصیری نداشت
در آستانه درب ورودی دانشگاه اتومبیل آرمین را از فاصله دور شناخت لحظه ای از دیدنش پر از شور وشوق شد وهمان جا بی حرکت ایستاد تا آرمین به او برسد فاصله اش کمتر شده بود وحالا می توانست او را به خوبی ببیند آرمین تنها نبود، بغل دستش دختری زیبا نشسته بود که با لبهایی پر ازخنده سرگرم گفتگو با آرمین بود . ازدیدن این صحنه حالش به شدت دگرگون شد و مسخ شده به آرمین نگریست چهره سرحال آرمین حالش را منقلب کرد ،بی اختیار به پشت برگشت تا آرمین متوجه حضورش نشود
اتومبیل آرمین ازکنارش گذشت واو را با دنیایی از بهت وناباوری تنها گذاشت هرگز نمی توانست چیزی را که دیده بود باور کند پس آنهمه اظهار عشق و دلدادگی آرمین دروغ بود.آرمین گفته بود (تو همه زندگی منی) اگر اوهمه زندگیش بودپس این دختر زیباشاد وسرحال بغل دستش چه می خواست ،چرا آرمین تلخ ویخ زده که باید التماسش می کردیک لبخند زورکی به رویش بزند اینک اینهمه خوشحال و شاد بود
دلش میخواست به خودش بفهماند حضوراین دختر در کنار آرمین فقط از روی رشته فامیلیست اما هرچه به ذهنش فشار آورد تا به یاد بیاورد او را قبلا جایی دیده ذهنش مشوشش یاری هیچ چیزی نبود
سست وبی حال وارد دانشگاه شد .آرمین در حالی که سر گرم گفتگو با آن دختر بود از پله ها بالا رفت و وارد محو طه داخلی دانشکده شد
بی اختیار با گامهایی لرزان وبی جان به دنبالشان به راه افتاد آرمین به دفترش که رسید درب را گشود وکنار رفت تا آن خانم شیک پوش وجذاب وارد شود وسپس خودش هم وارد شد ودر را پشت سرش بست
با ذهنی آشفته وقلبی از درد فشرده پشت در بسته ایستاد هر کلام آرمین مثل پتک بر سرش فرود می آمد
(فعلا گرفتارم! ..........پس گرفتار این خانم زیبا بوده که حتی فرصت صحبت با او را هم نداشته )
مطمئنا این دختر همان دوست دخترش بود که همیشه میان حرفهایش،حرفش را می زد اما آرمین گفته بود هیچ کس را به اندازه او دوست ندارد و او عشق اول وآخر زندگیش است ،پس این دختر اینجا چه می خواست !...در کنار آرمین و تنها با او ...........
احساس حسادتی جانکاه در وجودش شعله می کشید وذره ذره وجودش را به خاکستر مبدل میکرد هرگز نمی خواست آرمین را با کسی قسمت کند آرمین فقط مال او بود ،با همه احساساتش ......،با همه وجودش .............
اما آرمین به او دروغ گفته بود، یک دروغ بزرگ وکثیف ،نمی فهمید چرا وقتی او مصلحتی واز روی اجبار با این زندگی سراسر غم کنار آمده بود آرمین همه سعی اش را کرده بود فریبش دهد واو را مال خود کند
چرا؟...........چرا وقتی او با اینهمه زجر احساساتش رادر مقابل آرمین سرکوب می کرد، آرمین اینگونه با احساساتش بازی کرده بود ........
به درب اتاق آرمین خیره شد فکر اینکه آرمین با آن دختر تک وتنهاست وجودش را به آتش میکشید .تیر حسادت وسط قلبش را نشانه رفته بود
دنیا دور سرش دوران گرفته بود وبا سرعت می چرخید .با ضعف به دیوار تکیه زد
-سایه تو اینجایی !.......یکساعته دارم دنبالت می گردم
صدای نازنین بود که می شنید اما زبانش قفل شده بود وقادر به جواب دادن نبود سرش گیج میرفت وقادر به کنترل خودش نبود
نازنین دوباره وحشت زده پرسید
-سایه اتفاقی افتاده ؟چرااینهمه رنگت پریده ؟
بی اختیار در آغوش نازنین پرت شد و از حال رفت
**************
فصل بیست وچهارم
پرده سفید رنگی مقابلش ظاهر شد و سپس صدای ظریف و دخترانه ای که با شوخ طبعی گفت :
-خانم خوشگله بالاخره بیدار شدی
با ضعف زمزمه کرد :
-من کجام ؟
romangram.com | @romangram_com