#مهمان_زندگی_پارت_405
با رفتن آرمین در تنهایی لحظه های سخت وخفقان آوری را تحمل میکرد .لحظه های با آرمین بودن را دوست داشت ودر این اندک زمان دوری واقعا دلتنگش بود .
باصدای زنگ تلفن هیجان زده از فکر اینکه حتما آرمین است به سمت تلفن هجوم برد اما با صدای سرخوش نازنین سرخورده آرام زمزمه کرد
-بله نازی !
نازنین مثل همیشه پر انرژی گفت :
-اول بگو سلام خوشگل نازم !همه چیو باید یادت بدم
با نازنین بزرگ شده ومی فهمید وقتی اینهمه سرخوش تحویلش می گیرد حتما خواهشی دارد به همین دلیل بی حوصله گفت :
-اول سلام !دوم بنال ببینم کجای کارت گیر کرده !
-واااا …! تو جدیدا علم غیب پیدا کردی
-نه عزیز دلم ،اگه بعد یه عمرهنوز تو رو نشناسم که فقط به درد یونجه گاو مش رمضون می خورم
-دلت میاد ؟! تو عزیز دل خودمی !
کلافه نفسش را فوت کرد وگفت :
-پاچه خواری ممنوع،حالا بگو چی شده ؟
-میای بریم دانشگاه ؟
-چرا ؟.........مگه خبریه ؟
- این بهمنی ایکبیری نمرات و زده تو سایت
-آره دیدم
-عقده ای کثیف برام دوازده رد کرده ،اعتراض گذاشتم ،باید برم باهاش حرف بزنم
-اعتراض گذاشتی که چی !......مثلا بشی چهارده
-دختره ترشیده ایکبیری فک می کنه نمی دونم برام میان ترم یک رد کرده
-وقتی باهاش کل کل میکردی باید فکر اینجاش هم می بودی ، چقد بهت گفتم سر کلاسش بحث نکن ! اما کو گوش شنوا
-آخه فک نمی کردم تا این حد کمبود محبت داشته باشه ،........عقده ای عوضی !......ایششششش
-حالا این حرفها برات نمره میشه ؟!
-همه بچه ها می فهن زبان من عالیه واگه این ترم مجبور شدم با اون آشغال کلاس بگیرم به خاطر تداخلم بوده
-آخه دیونه ، بچه ها همه پشمن ، نمره تو فقط تو دست خودشه و بس
-عاشق!،من یه ساعته دارم حرف میزنم یا نفت ،........مگه نمی گم اعتراض گذاشتم
-باشه ،حالا خون خودتو کثیف نکن ،سعی می کنم تا یک ساعت دیگه اونجا باشم
-دیر نکنی ها ، منتظرتم
گوشی را که قطع کرد دوباره به فکر آرمین افتاد ،کاش به نازنین می گفت چقدر خوشحال وذوق زده است باید می گفت دیگر نگرانش نباشد چرا که او اینک خوشبخت ترین زن روی کره خاکیست و دیگر نمی خواهد دغدغه روزهای سخت وسرد بی آرمین را داشته باشد ،دیگر هرگز نمیخواهد منتظر روزهای جدایی از آرمین باشد ومی خواهد با معجون معجزه آسای عشق آرمین قصری از رویا برای خود بسازد
آرمین او را دوست داشت واین اعتراف شیرین برایش از هرچیزی در این دنیا شیرین و ارزشمند تر بود دوباره با یاد زمزمه های عاشقانه آرمین قلبش به تپش افتاد، فکر اینکه قلب استاد مغرور وخودشیفته دانشگاه فقط وفقط به خاطر او می تپد همه وجودش را گرم وپر حرارت می کرد ، دیگر ناراحت وافسرد نبود ،آرمین عاشقش بود عشقی گرم وپر حرارت که برای تک تک ثانیه های زندگیش کافی وبس بود چقدر دلتنگ صدای گرم وپراز احساسش بود
romangram.com | @romangram_com