#مهمان_زندگی_پارت_404
-منتظرت میمونم تا بیای ، میخوام اولین صبحونه زندگی مشترکمون و باهم بخوریم
نهایت تلاشش این بود که با حرفها ولبخند زیبایش دچار غش نشود این لبخند فقط مال او وبرای او نقش میبست ،باز هم قلبش از اینهمه احساس خوشی در سینه پر پر شد
چند قدم برداشت که آرمین صدایش زد
-سایه !
درون این لحن صدا چه ماده مخدری نهفته بود که اورا اینهمه دچار خماری میکرد ؟
به طرفش برگشت ومهربان گفت :
-جانم
برای اولین بار بود که آرمین را جانم صدا میزد درحالی که او همه روح وروانش بود .آرمین با لبخندی سرخوش از کلمه جانم گفت :
-جانت سلامت عزیزم !
او واقعا لیاقت اینهمه عشق و محبت را داشت ؟
-اون لباس نقره ایه رو بپوش همون که مثل یه فرشته کوچولو خوشگل ودوست داشتیت میکنه
بهت زده به او خیره شد ،آیا این مرد واقعا آرمین بود؟
با بی تفاوتی به نوع گرد شدن چشمانش ،نگاهش را به گوشی اش انداخت وبا لمس شماره ای از بین مخاطبینش ،گوشی را روی گوشش گذاشت
با پوشیدن لباس نقره ای مقابل آیینه ایستاد حتی یک صدم درصد هم احتمال نمیداد یکبار دیگر بخواهد این لباس نیمه عریان را مقابل آرمین بپوشد ، اما این تنها خواسته آرمین بود واو درمقابل همه مهربانیهایش خود را ملزم به قبول تنها خواهشش میدانست
با آرایشی ملایم یکبار دیگر نگاهش را در آیینه به خود انداخت واز اتاق خارج شد . با خروجش از اتاق آرمین هم از اتاقش خارج شد، لباسش را تغییر داده بود واین خود به خود نگرانش میکرد .نگاهی به سرتاپایش انداخت حتی کیف دستیش هم دستش بود .واین یعنی خراب شدن همه خوشی هایش .........آب دهانش را فرو داد ومضطرب پرسید
-جایی میری ؟
فاصله بینشان را با برداشتن چند قدم از بین برد وبا لبخند کاملا زورکی گفت :
-یه کار واجب پیش اومده باید حتما برم ،اما قول میدم زودی برگردم ونهار وباهم باشیم
تنهایی توی اولین روز زندگی مشترکش !.......حق او این نبود ..............
بی اختیار چانه اش از فشار این درد لرزید .آرمین که متوجه غصه اش شده بود با دست آزادش او را بغل گرفت ومهربان گفت :
-دوباره میخوای با اشک ریختن روز خوبمونو خراب کنی !
آرام بازوی لطیف وسفیدش را نوازش کرد وبوسه ای روی موهای نرمش نهاد وادامه داد
-من بیشتر از تو ناراحتم !فکر میکنی تنها گذاشتن این فرشته زیبا که با نگاش دلمو آشوب میکنه برام خیلی راحت و آسونه !
کلافه نفس عمیقی کشید وادامه داد
-اما مجبورم که برم، خواهش میکنم اینو درک کن
درک کردن آرمین برایش آنقدر هم سخت نبود چرا که به خوبی میدانست همه زندگیش فقط درکار خلاصه میشود ،حتی بیشتر از او ......
در حالی که هنوز در آغوشش بود به راه افتاد وگفت :
-حالا بیا بریم صبحونمونو بخوریم ،وقتی برگشتمم باید یه فکری برای اتاقامون کنیم دیگه نمیخوام بیشتر از این از هم جدا باشیم
حتی این حرف آرمین هم نتونست شادی را به درون آشفته اش برگرداند .
گرفته وعصبی با بیمیلی تمام اولین صبحانه زندگی مشترکش را به همراه آرمین خورد . آرمین خیلی تلاش کرده بود او را از این لاک اندوه بیرون بیاورد اما هر بار تنها به لبخندی تلخ اکتفا میکرد ونمی توانست ابر غصه را از آسمان بارانی دلش کنار زند
romangram.com | @romangram_com