#مهمان_زندگی_پارت_403


-پسر یکی از ساکنین از زیر کنتور اصلی یه انشعاب کشیده بوده توی اتاقش

از داغی بوسه اش همه تنش مورمور شد وآرام گفت :

-دلیلش چی بود ؟

-نمیدونم شاید حماقت

-خوب پس دیگه شرکت شما پاسخگو این اتصالی نیست

نجوا کرد

-آره نیست

وسپس آرام ونگران از او پرسید

-تو حالت خوب ؟.... ناراحتی نداری ؟ میخوای بگم مامانم بیاد اینجا ؟

این سوال آرمین بیشتر باعث رنگ به رنگ شدنش میشد ،اما از اینکه میدید برخلاف اخلاق خشکش اینهمه با مادرش راحت وصمیمیست شادمان بود .خودش را آرام در آغوشش جا به جا کرد وگفت :

-من حالم خوبه ، بذار برم ،داری خیلی لوسم میکنی

بوسه ای نرم روی گونه اش نهاد ومحزون گفت :

-میدونی چقدر منتظر این لحظات بودم

از گرمای زیاد وجودش مثل کوره ای آتشین میسوخت ،دیگر از سنگینی هیمالیا خبری نبود اما درعوض نفس ملایم آرمین به همراه تن گرم صدایش به ماننده گدازه ای از آتشفشان مراپی وجودش را ذوب میکرد .شرمزده نگاهش را به زیر انداخت ومشغول بازی کردن با انگشتانش شد

آرمین او را به طرف خود برگرداند واینبار هر دو دستش را پشت کمرش حلقه کرد ودر عمق چشمان خجالت زده اش خیره شد وآرام گفت :

-بیا بهم قول بده هیچ وقت ترکم نمیکنی وتحت هر شرایطی کنارم میمونی

آرمین چه میگفت ترک کردن او برایش به ماننده ترک گفتن دنیا بود ، به خودش فشار آورد که تنها با لحنی بغض آلود بگوید

- حتی ثانیه ای هم این دنیا رو بدون تو نمیخوام

با لرزش آرام لبهایش حلقه دستانش را از هم گشود وبا انگشت اشاره اش تارهای پریشان شده موهایش را به پشت گوشش کنار زد ولحظه ای خیره در چشمان عسلی اش در خلسه ای شیرین فرو رفت وهمه دنیا را فراموش کرد .سایه در زیر نگاه ملتهب وعاشقانه اش تاب نیاورد وآرام نجوا کرد

-اجازه میدی برم

با نفسی عمیقی به خود آمد و گفت :

-برو زودتر دوش بگیرو بیا صبحونه بخوریم

با محبتش جرات گرفت وسوالی که ذهنش را مشغول کرده بود را به روی زبان راند وپرسید

- شرکت نمیری؟

با نگاهی مرموز وعاشقانه لبخند شیرینی زد وگفت :

-به این زودی ازم خسته شدی ،نه امروزو به خودم مرخصی دادم ومیخوام فقط با تو باشم

ازاینهمه احساس پاک وصادقانه آرمین درونش لبریز از عشق ودلدادگی شد ،دستش را از میان دست گرمش بیرون کشید و با لبخندی ملیح همه ذوق درونیش را سرکوب کرد گفت :

-تا تو شروع کنی منم برگشتم

آرمین گوشی اش را از جیبش بیرون آورد وهمزمان یکی از صندلی های میز غذا خوری را کنار کشید وروی آن نشست وبا لبخند شیرینش گفت :


romangram.com | @romangram_com