#مهمان_زندگی_پارت_402

او که قدرت یک لحظه بدون آرمین بودن رانداشت پس چرا نمی خواست به اوفرصت دهد تا ثابت کند چقدر دوستش دارد وازبودن بااو خوشبخت است .

خسته سرش راروی شانه اش گذاشت وبغض الود گفت:

-من تحمل نابودی تورو ندارم آرمین ،من ......من بدون تو می میرم...

همین یک جمله مهر ابطالی بود برهمه تردیدهای درونیش . حلقه آغوشش را تنگتر کرد واو را نرم به خود فشرد وآرام ووسوسه انگیز درگوشش نجوا کرد :

-دیگه طاقت بیشتر از اینو ندارم سایه ! اجازه بده زندگیمونو با عشق شروع کنیم و تا ابد عاشق هم بمونیم

سرش را بلند کرد و با نگاهی عاشقانه ولبخندی ملیح رضایتش را اعلام کرد . با اولین بوسه آرمین همه وجودش گر گرفت ودر آتش التهاب عشق شعله ور گردید

*******

آرمین راحت وآرام در کنارش به خوابی عمیق وآسوده فرورفته بود ،از تصور اینکه همه وجود این مرد مغرور واز خود راضی فقط مال او و متعلق به اوست وجودش گرم وپر هیجان میشد ،اما هنوزهم ته دلش نگران بود ونمی توانست باور کند همه زمزمه های عاشقانه ای که آرمین ساعتی قبل در گوشش نجوا میکرده واقعی بوده وقلبش فقط به خاطر او می تپد

در آن سحر گاه شیرین دلشوره ای عجیب به جانش افتاده بود که باعث می شد؛ نتواند از این لحظات رویایی لذت ببرد .

سرش را روی سینه آرمین قرار داد ،صدای ضربان قلب آرام ویکنواختش به او آرامش می داد .آرمین غلطی زد و او را محکم بغل گرفت در میان آغوش گرم وپرحرارتش آرام به خواب رفت

*****

لبخندی ملیح گوشه لبش نشست وهمه وجودش سرشار از عشق به آرمین شد، فکر اینکه آرمین اینک در کنارش خوابیده بی اختیار قلبش را به تپش می انداخت ،آرام چشمانش را گشود ،اما جای خالی از آرمین بیشتر از هرچیزی در آن لحظه باعث اندوهش شد.

بهت زده روی تخت نیم خیز شدهنوز آوای گرم ودلنشین کلامش در گوشش زنگ میزد وباعث تند شدن ضربان قلبش می شد .

لباس خوابش که سی شرت آستین حلقه ای تا روی زانویش بود گوشه ای از تخت افتاده بود حسی شیرین وپرحرارت از لحظاتی که با آرمین گذرانده بود ناخوداگاه دمای بدنش را بالا برد .

دست کرد ولباس خوابش را برداشت ولحظه ای با لذت آن را به آغوش کشید وبوید .خود را خوشبخترین آدم روی زمین حس میکرد .اما با یادآوری دوباره آرمین سریع لباسش را به تن کرد و برای یافتنش از جا برخاست و از اتاق خارج شد اول به سمت اتاقش رفت بدون هیچ ترس وواهمه ای دستگیره دررا کشید وآن را گشود، تختش مثل همیشه مرتب بود واما اثری از خودش در اتاق نبود .پشت در سرویس بهداشتی ایستاد وگوشش را تیز کرد نیامدن صدای آب ثابت میکرد که آرمین آنجا هم نیست از پله ها پایین رفت خانه در سکوت خفقان آوری فرو رفته بود و میز آماده و دست نخورده صبحانه خود به خود باعث نگرانی اش می شد

کلافه خودش را روی صندلی انداخت وبه میزآماده زل زد نمی توانست هیچ توجیه قانع کننده ای برای با این رفتار چندش آور آرمین پیدا کند ،تنها گذاشتن او در اولین روز زندگی مشترکشان آخر نامردی بود

با صدای بسته شدن در افکارش از هم گسیخت وتیز از جا پرید .آرمین سرحال وبانشاط وارد شد . پلیور سفیدی روی پیراهن آبی به همراه شلوار جینش پوشیده بود .رسمی نبودن لباسش خیالش را تا حدودی راحت کرد . روبرویش ایستاد وبا لبخند سرخوشی گفت :

-چه خبره امروز خرس کوچولوی خودم زود بیدار شده !

از واژه خودم وجودش لبریزاز شوق شد حتی آرزویش هم برایش لذت بخش بود که روزی بخواهد خودم آرمین شود .نگاهش را روی ساعت دیواری قوری شکل آشپزخانه انداخت وبا دلخوری از اینکه اورا تنها گذاشته گفت :

-خیلی هم زود نیست ،ببین ساعت از هشت گذشته ،حالا تو کجا بودی این وقت صبح ؟

با لحن مواخذه گر کلامش لبخند روی لبش پهنتر شد ویک قدم به سمتش برداشت وگفت :

-رفته بودم ببینم دلیل اتصالی سیم کشی های ساختمون از کجا بوده

لبخندش شیطنت آمیزشد وادامه داد

-دیشب که اسیر تو بودم ونفهمیدم چی شده

اشاره آرمین به شب قبل باعث شرمش شد وسرخ شده نگاهش را ازاو دزدید وناشیانه چند قدم برداشت

آرمین از پشت اورا محکم بغل گرفت ودر حالی که هر دو دستش را دور شکمش حلقه میکرد مانع فرارش شد و آرام در گوشش زمزمه کرد

-کجا میخوای فرار میکنی

با گرمی نفس آرمین همه وجودش در خرمنی از آتش سوخت . در اثر نوسان ضربان قلبش سینه اش با حرکتی سریع بالا وپایین میرفت . ملتهب وهیجان زده با لحن خفه ای پرسید :

-حالا چی شده بود ؟

سرش را میان گودی گردنش نهاد وگردنش را بوسید وگفت :

romangram.com | @romangram_com