#مهمان_زندگی_پارت_401
آرمین دست زیر چانه اش برد وسرش را بالا آورد ودر عمق چشمان مرددش خیره شدو محزون گفت:
-خواهش می کنم بهم نگاه کن وبگو چرا نمی تونی دوستم داشته باشی!
قلبش داشت درسینه پرپر میشد اما از نگاه کردن به چشمان مشتاق آرمین واهمه داشت . نمی توانست اعتراف کند که چقدر وابسته وگرفتارش است .نمیتوانست وسعت عشقش را بهمین راحتی ابراز کند .کمی سرش را عقب کشید وآرام اما محکم گفت :
-من هیچ وقت اسیر ودربند عشق نمیشم واونو ازتو گدایی نمی کنم.
با صدای خفه ای هیجان زده زمزمه کرد:
-اما من دوستت دارم ومیخوام تا ابد همسرت بمونم
موجی از گرما در همه وجودش منتشر شد .آرمین دوستش داشت ،این جمله را باصراحت وبی پرده گفته بود اما در نظرش این حرف بیشتریک شوخی بود تا واقعیت!
برای سرکوب هیجان ناشی از کلام آرمین آب دهانش را قورت دادوآهسته گفت:
-تو یه دوست دختر داری ، کسی که منتظرجدایی ما ازهمه!.
آهی کشید وگفت:
-من غیر ازتو هیچ کسی ودوست ندارم ! ،اگه این یه اعترافه ،بذار اعتراف کنم که چقدر عاشقتم !
نفس کلافه ای کشید وادامه داد
- من فقط عشقتو میخوام، محبت وهمدلیت !..... میتونی دوستم داشته باشی ومنو به خاطر همه اشتباهاتم ببخشی وتوی این راه همراهیم کنی
با نگاهی متحیر ،گیج ومتعجب گفت:
-ولی........
آشفته وبی قرار به نشانه سکوت انگشت روی لبش گذاشت وگفت:
-خواهش می کنم دیگه حرفی ازجدایی نزن،دیگه نمی خوام این قرار لعنتی رو یادم بندازی ووجودم وپر از دلهره کنی . هر قول وقراری بوده ،مال دیروزه ،بیا فردا رو باهم ودر کنار هم وبا عشق به هم بسازیم
لب وچانه اش بی اختیار لرزید وهاله ای ازاشک دیدگانش راپوشاند.برای کنترل گریه اش لبش رابه دندان گزید وبغض کرده به او نگریست
نفسی تازه کرد وآهسته وآرام بخش ادامه داد
- باورکن که باهمه وجودم میخوام اولین وآخرین مرد زندگیت باشم ،مردی که همه وجودش فقط مال توومتعلق به توست.
یعنی این خود آرمین بود ؟! پس آن آرمین مغرور وازخود راضی که به همه دنیا فخر می فروخت امشب کجا رفته بود ؟! چه چیزی باعث شده بود که این کوه غرور تا این حد متلاشی شود واز هم بپاشد ؟!....... اصلا می توانست این عشق رابارو کند ؟!...... مگر نه اینکه بارها او را به خود نزدیک کرده وسپس با یک جمله ،تنها با یک جمله کوتاه همه کاخ رویاهایش رادر هم خوردونابود کرده بود!!
آرمین شانه هایش راگرفت و او را به آغوش کشید ودرگوشش زمزمه کرد:
-من دارم زیر غرور توکم می یارم سایه،نخواه که بیشتراز این نابودی منو ببینی.
باتردید سرش راروی سینه آرمین گذاشت وآرام گفت:
- متاسفم ... خیلی متاسفم آرمین !
لحظه ای آرام در آغوشش گریست چرا نمی توانست حرفهای این مرد راباور کند؟چرا نمی توانست باورکند که قلب این مرد فقط مال او وبرای او می تپد ؟
- سایه !خواهش می کنم این حس شیرینو تو وجودم خفه نکن
دیگر نمی توانست بیشتر ازاین خویشتن دار باشد،مگر نه اینکه این مرد همه زندگیش بود ...... اولین مردی که قلبش را به تپش انداخته بود!.......
نفسهای گرم ونا منظم آرمین روی صورتش پخش میشد ؛ قلبش تندتند وبدون ریتم می زدوحرارت بدنش هر لحظه بالاتر می رفت
romangram.com | @romangram_com