#مهمان_زندگی_پارت_400
آب دهانش را قورت داد وبغض الود و لرزان گفت :
-اونا میخواستند با زور منو تو قبر بذارن
-اون فقط یه خواب بوده که حالا دیگه تموم شده
باضعف گفت:
-دست خودم نیست آرمین .این کابوس ..........
گریه اش شدت گرفت
-نگران هیچی نباش !من تا همیشه کنارتم
-تو که پیشم باشی نگران هیچ چیزی نیستم.
سرش را به سینه اش چسباند ودر حالی که موههایش را نوازش می کرد آرام نجوا کرد:
-مطمئن باش تا روزی که نفس می کشم کنارتم و تنهات نمیزارم!
به خوبی میفهمید که نباید حرفهای آرمین را باور وبه او اعتماد کند ،می دانست تنها برای آرام کردنش است که این حرف را می زند،اما نمی فهمید چراهر بارازاین حرف آرمین وجودش به آرامش میرسید وبی اختیار قلبش به تپش می افتاد.
سرش را از روی سینه آرمین برداشت ودر زیر نور کم به او خیره شد .نگاهشان درهم گره خورده بود نگاه تب دار وبی قرار آرمین حتی دراین تاریکی هم داشت نابودش می کرد،حاضر بود همه زندگیش را بدهد ولی در عوض این نگاه ملتهب تا همیشه ازآن اوباشد .
آرمین باتن صدایی که از هیجان می لرزید آرام پرسید:
-سایه !تو .....تو چرا ازمن متنفری؟
نگاهی مبهم و گنگ به او انداخت ،چه چیزی باعث شده بود آرمین این تصوررا درمورد او داشته باشد تنفر در برابر اندازه عشقش خیلی منصفانه نبود
آب دهانش را به سختی فرو داد وگفت :
-من هیچ وقت ازتو متنفر نبودم
غمگین ودرمانده گفت :
-پس چرا؟ ..........پس چرا از بودن بامن اینهمه در عذابی .
هنوز ذهنش درگیر واژه تنفر بود ،اگرچه هرگز نمیخواست آرمین به وسعت عشقش پی ببرد اما تنفر آخر بی انصافی بود. آرام زمزمه کرد
-چون بودن در کنار تو همیشگی نیست.
مقطع و بریده بریده نالید:
-اما من .....من.....!
عصبی خاموش شد وسکوت اختیار کرد ،انگار گفتن واقعیت آنقدر هم ساده وراحت نبود .کلافه دستی میان موهایش کشید ونفسش را با صدا بیرون داد،نگاه منتظر ومشتاق سایه ضربان قلبش را به نوسان می انداخت ،لحظه ای همچنان خیره درنگاهش به سختی نفس میکشید ،نهایتا سایه طاقت نیاورد و پرسید :
-توچی آرمین ؟
تمام بزاق جمع شده در دهانش را به همراه همه تردید ودودلی هایش یکجا فرو داد وبا لحنی قاطع گفت :
-می خوام فقط مال من باشی !همیشه وتا آخر عمر!
لحظه ای جا خورد . این یعنی چی ؟........معنی این حرف چه بود ؟.....مبهوت و سردرگم درنگاه مرموز وعاشقانه اش خیره شد ،میخواست که تا ابد مال او شود !......... میتوانست به معنی اعتراف باشد ؟اعتراف به عشقی که وجود داشت یا نداشت ؟.....
درعمق نگاه شعله ورش اثری از تردید همیشگی نبود ،لحن کلامش هم مصمم ومحکم بود ،نه!.... مثل همیشه دستوری در کار نبود ،اما خواهش والتماسی هم نبود .......اما نمیتوانست !،امکان نداشت آرمین عاشقش شده باشد!
سرش را پائین انداخت ودر سکوت هزار بار جمله اش را حلاجی کرد بازهم تردید به دلش چنگ انداخت ،به خوبی می فهمید که بیشتر از چند ماه دیگر مهمان این خانه نیست، پس نباید بیهوده به حرفهای آرمین دل می بست
romangram.com | @romangram_com