#مهمان_زندگی_پارت_399


-اون حالش خوبه وجای نگرانی نیست . جلسه روچیکار کردی؟

آرتین که ازجواب سربالای اوخشمگین شده بود بالحنی عصبی گفت:

-همونطور که دستور فرموده بودی اداره اش کردم،اما آقای محمودی می گفت باید با خودت یه جلسه خصوصی داشته باشد .

-باشه ،فردا به امیری می گم باهاش قرار یه جلسه خصوصی و بزاره.

-خوب پس بامن کاری نداری؟

دست سرد ولرزان سایه را در دست فشرد وگفت :

-اگه هنوز شرکتی به امیری بگو فردا اول وقت می خوام مهندس کاوی و ببینم.

-چرا،مشکلی پیش اومده؟

-سیم کشی های برج قاطی کرده نمی دونم چه توضیحی می تونه برای این کارش داشته باشه.

-یعنی اون مقصره ؟

-به هر حال همه پروژه های برقکاری ما دست اونه.

-حالا چکارش کردین ،برقها هنوز قطعن؟

-اره ،اما فعلا اتفاقات برق گرفتارشو فک کنم دیگه آخر کارشون باشه

-اتفاقی که نیفتاده؟........ کسی آسیب ندیده ؟

-دقیق نمیدونم

-باشه بهش می گم .به سایه سلام برسون.

گوشی را روی میز گذاشت ونگاهی به سایه انداخت وپرسید

-شام خوردی؟

با لرزشی آرام گفت:

-اره

وهمزمان باوصل شدن برق نفس راحتی کشید ونگاه خسته اش را در دیدگان مشتاق آرمین انداخت ،آرمین او را از جا بلند کردومهربان گفت :

-بهتره دیگه بری وراحت بخوابی

آرام زمزمه کرد

-شب بخیر

آرمین او را تا دراتاقش همراهی کرد وبا آرامش نجوا کرد

-عزیزم خوب بخوابی !

تنها همین یک جمله کافی بود تا با خیالی آسود وقلبی پر از عشق به تختخواب رود .

ساعتی بعد آرمین از صدای جیغی هراسان از خواب پرید ووحشت زده خودش را به بالین سایه رساند .سایه در رختخوابش نیم خیز بود ودرحالی که میلرزید به شدت اشک میریخت کنارش روی لبه تخت نشست واو را به آغوش کشید وآرام گفت :

-آروم باش عزیزم ! .....


romangram.com | @romangram_com