#مهمان_زندگی_پارت_395


-نه نیازی نیست !،خواهش می کنم تو جلسه رو اداره کن!

از حاضرین در جلسه عذر خواهی کوتاهی کرد وبی توجه به همهمه ای که فضای سالن را پر کرده بود از انجا خارج شد و با عجله خودش را در اتاقک آسانسور انداخت .

با عجله وارد پارکینگ شد ودر حالی که شماره نگهبانی را می گرفت سوار ماشین شد وبا سرعت بالااز پارکینگ خارج شد .شماره نگهبانی اشغال می زد واین بر نگرانیش می افزود .دوباره وسه باره شماره را گرفت اما همچنان بوق اشغال اعصابش را بهم میریخت .شماره همراه نگهبان را گرفت و اندکی منتظر ایستاد اما انقدر بوق خورد تا اشغال شد

با خود اندیشید :( ممکنه چه اتفاقی افتاده باشد )

بیاد امینی افتاد احتمالا او منزل بود و می دانست چه اتفاقی افتاده سریع شماره اش را گرفت اما هنوز وصل نشده بود که به یادش افتاد به همراه خانواده اش به شهرستان رفته ،عصبی ووا رفته تماس را قطع کرد ودر ذهنش برای یافتن شماره ای از ساکنین برج جستجو کرد اما هیچ کسی نبود در واقع او با هیچ کدام رفت وآمدی نداشت که بخواهد شماره ای از آنها داشته باشد .فکرش اصلا کار نمیکرد واین خود به خود بیشتر عصبی اش میکرد

سایه از بچگی از تاریکی شب وحشت داشت واو دلیلش را می دانست، به خوبی می فهمید چرا سایه به محض وارد شدن به خانه قبل ازهرچیزی همه لوسترها را روشن می کند وفضای خانه را در شب از روز روشن ترمی کند .اما با اینکه فضای نورانی چشمانش را به شدت میازارد هربارسعی کرده بود به خاطرسایه با این وضعیت کنار بیایید

چقدر دلتنگ چهره زیبا ومعصوم با آن چشمهای عسلی همیشه به غم نشسته بود، چه زجری کشیده بود که مانع بروز احساساتش شود ،اما هرچه بیشتراز او فاصله می گرفت بیشتر دلتنگش می شد .در این موقعیت تنها کاری که می توانست انجام دهد این بود که به او آرامش دهد شماره اش را گرفت وبا استرس وهیجان منتظر وصل تماس شد سایه با تک بوقی هراسان پاسخ داد :

-الو آرمین !!.........

لرزش محسوسی که در لحن صدایش نهفته بود بی اختیارباعث نگرانی اش میشد

-خوبی عزیزم !

-اصلا خوب نیستم ،همه وجودم داره از ترس می لرزه

آرامش بخش گفت:

-من توی راهم ،پس نگران هیچی نباش !

پریشان گفت :

-خواهش می کنم آرمین !....... خواهش میکنم آروم رانندگی کن !

سریع پرسید

-چرا ؟

-خیابونها لیزن وممکنه تصادف کنی

با لبخند گفت :

-تو نگران منی یا خودت !

لحن سرخوش آرمین به او روحیه مضاعفی داد آرمین دیگر از او ناراحت نبود واین برایش دنیایی ارزش داشت

-من فقط نگران توام ،نمی خوام برات اتفاقی بیفته

با سرخوشی از اینکه سایه اعتراف می کرد فقط نگران خود اوست گفت :

-می ترسی اتفاقی بیفته و نتونم سریع بیام اونجا !

به لحن کلامش دلخوری اضافه کرد وگفت :

-تو همیشه عادت داری هر چیزی و با منطق خودت برداشت کنی ولی من اصلا منظورم این نبود.

با شیطنت همراه با لبخند پرنشاطی پرسید

-می تونم بپرسم منظورت چه بود؟

-حالا چرا توی این موقعیت منظور من برات مهم شده


romangram.com | @romangram_com