#مهمان_زندگی_پارت_396
با یادآوری جمله آخر سایه قلبش گرفت وهمراه با نفس عمیقی غمبار گفت :
- فقط دلم می خواست بدونم برا همسر قراردادیم چقدر مهمم!
از کنایه آرمین قلبش فرو ریخت پس هنوز هم ازاو دلخور بود ، برای عوض کردن موضوع گفت:
-آرمین خیلی می ترسم ،از ترس نفسم بالا نمی یاد ......
-آروم باش عزیزم !........
-چطور می تونم آروم باشم وقتی بیرون صداهای وحشتناکی میاد و جیغ وفریاد کل ساختمون وگرفته.
-حتما یکی مثل تو ازتاریکی شب می ترسه
-اما صداها خیلی نزدیکن ،انگار.......
وسط حرفش پرید وبا آرامش گفت:
-سایه عزیزم ! ،آروم باش و سعی کن آرامش خودتو حفظ کنی ،خواهش می کنم تامن برسم اصلا به چیزی که باعث ترست می شه فکر نکن
آرمین برخلاف این چند وقته دوباره مهربان شده بود ،تن صدای گرمش بی اختیار باعث دلگرمی اش میشد وناخوداگاه آرامش در تمام وجودش ریشه می دواند .
داشت به آرمین وحرفهای قشنگش فکر میکرد که با صدای مهیبی همه خانه لرزید .بی اراده جیغی از ته گلو کشید واز ترس گوشی از دستش افتاد صدای مضطرب آرمین را از پشت خط می شنید ولی اصلا قادر به تکان خوردن نبود .آرمین همچنان نگران ووحشت زده صدایش می زد با دستان بی حسش گوشی راکه کنارش افتاده بود برداشت وباصدایی بی رمق وضعیفی گفت:
-بله......
-سایه حالت خوبه؟
-آآآآآآره !.......
-این صدای چی بود؟....
-نمی دونم!......
هراسان گفت:
-مطمئنی خوبی ؟
-آره خوبم!.......فقط برایه لحظه فکر کردم خونه روی سرم آوارشده.
-نگران نباش ،حتما بیرون کارهای ساختمانی انجام می دن .
از حرف آرمین خنده اش گرفت حس کرد ترس او به آرمین هم سرایت کرده به همین دلیل گفت:
-این وقت شب ،وتوی این هوای طوفانی !
خودش هم از حرفی که زده بود خنده اش گرفت اما برای آرامش سایه گفت:
-هرچیزی امکان داره ،مهم اینه که حال تو خوبه وداری بامن حرف می زنی
از اینکه اینهمه برای آرمین مهم بود که سلامتیش راارزشمندترازهرچیزی میدانست پرازشوق شد وگفت:
-یعنی تو واقعا نگران منی؟
-مگه مهمتر از تو کس دیگه ای هم توی زندگیم وجود داره !
از این جمله آرمین همه وجودش پراز شوق شد وگرمای لذت بخشی به همه وجودش تزریق شد اما بازهم دچارتردید شده بود تردید اینکه ، این اعتراف آرمین میتواند چقدر صحت داشته باشد
سکوت کرده بود ودر سکوت فقط به آرمین وحرفش می اندیشید .آرمین با آرامش گفت :
romangram.com | @romangram_com