#مهمان_زندگی_پارت_394

-لطفا چند لحظه گوشی

گوشی را سر جایش قرار داد وسریع از جا برخواست با زدن تقه ای به در وارد اتاق کنفراس شد آرمین مقابل اسلاید بزرگی ایستاده بود و در حال دادن توضیحاتی به حاضران در جسله بود

با ورود آقای امیری نگاه مقتدرانه اش را به او دوخت و آمرانه پرسید

-چیزی شده ؟

امیری به او نزدیک شد وگفت :

-معذرت می خوام آقا!............ولی همسرتون پشت خط یک هستن ، از صداشون کاملا مشخصه خیلی وحشت زده ومضطربند ،اصرار داشتند حتما با شما حرف بزنن

از حاضران معذرت خواهی کوتاهی کرد و گوشی روی میز را برداشت وآرام زمزمه کرد

-بله سایه !اتفاقی افتاده ؟

در حالی که فکش از ترس می لرزید بغض آلود گفت :

-نه !.........فقط ......فقط اینجا برق رفته ........من تو تاریکی........

شروع به گریستن کرد .آرمین به خوبی حال او را در این موقعیت درک می کرد ومی فهمید که چقدر از تاریکی شب وحشت دارد به همین دلیل با لحنی مهربان وآرامش بخش گفت :

-عزیزم آروم باش !،برج مجهز به برق اضطراریه وباید یکم تحمل کنی تا برق وصل بشه

-اما نزدیک به نیم ساعته که برق رفته ، اگه می خواست برق اضطراری وصل بشه حتما تا حالا وصل شده بود

-ممکنه سیم کشی ها اتصالی پیدا کرده باشن

- من نمی دونم ! فقط می دونم که تمام ساختمون تو هم ریخته ،وصداهای عجیبی میاد

آرمین نگران با لحنی که نهایت تلاشش را میکرد آرامش بخش باشد محبت آمیزگفت :

-سعی کن آرامش خودتو حفظ کنی ،منم خیلی زود خودمو می رسونم

گوشی را سر جایش گذاشت تشویش ونگرانی در حرکاتش موج می زد پدرش مضطرب پرسید

-براحاج علی اتفاقی افتاده ؟

پالتواش را از روی پشتی صندلی برداشت وگفت :

-نه اون خوبه ،فقط من مجبورم خیلی سریع برم خونه

آرتین هراسان از جا برخاست وپرسید:

-حال سایه خوبه ؟

بی اختیار نگاهش به سمت آرتین چرخید وپس از لحظه ای سکوت آرام وکوتاه گفت :

- آره اون حالش خوبه !

-اگه اون خوبه پس چرا تو اینهمه هراسونی ؟

کیفش را از روی میز برداشت وگفت :

-برق برج قطع شده وسایه به شدت از تاریکی میترسه

صندلیش را عقب کشید وگفت :

-پس منم همرات میام !

romangram.com | @romangram_com