#مهمان_زندگی_پارت_393


با چشمانی گشاد شده ومبهوت به انگشت آرمین خیره مانده بود .دست آرمین آماده فرود آمدن با فاصله کمی از صورتش ایستاد ومردد لحظه ای به او نگریست وسپس با کشیدن آهی عمیق زمزمه کرد

-بذار خیالت و راحت کنم امکان نداره حالا که زندگیمو جهنم کردی ؛بذارم ازم جدابشی!

وبا برداشتن کتش عصبانی از آپارتمان خارج شد و سایه را با دنیایی از بهت وحیرت تنها گذاشت

فصل بیست وسوم

کلافه وبیقرار پشت پنجره ایستاد .آسمان تیره شب از همیشه سیاهتر به نظر می رسید وتنها هر چند لحظه یکبار نور رعد وبرق برصفحه سیاهش ترَکی می انداخت وصدای زوزه باد با ریزش باران در هم می آمیخت وملودی از رعب ووحشت در دلش ایجاد می کرد .

آرمین پیغام داده بود که شب دیرتر از هرشب می آید و او ازهم اکنون پر از ترس وحشت بود .با صدای تیک تاک ساعت بی اختیار نگاهش از پنجره به روی صفحه ساعت دیواری افتاد هنوز تا آمدن آرمین ساعتها باقی مانده بود واو نمی دانست چرا مضطرب ونگران است .

بعد از آخرین برخوردی که با هم داشتند آرمین شبها دیر وقت درهم وآشفته به خانه برمی گشت وبدون آنکه حتی به او نگاه هم کند بی هیچ حرفی راه اتاقش را در پیش میگرفت .

آرمین هنوزاز او دلخورو عصبی بود ، در این چند وقته هیچ حرفی بینشان رد وبدل نشده و در حالت قهربسر می برد چند بار به خودش جرات داده بود که به خاطر حرف آن روزش از او عذر خواهی کند اماهربار ،رفتار سرد ویخ زده آرمین او را از این کار منصرف می کرد.

نفس عمیقی کشید ودوباره در تاریکی مبهم شب خیره شد،آخرین امتحانش راامروز داده بود واصولا بایداحساس سبکی وراحتی می کرد واز این لحظات لذت می برد. از پاس شدن همه درسهایش مطمئن بود و از اینکه توانسته ماکزیمم نمره درس آرمین را از آن خودش کند اصلا احساس شادی ورضایت نمی کرد

خودش به خوبی می فهمید چرا همه وجودش پر از ترس ودلهره است وقتی به ترم جدید می اندیشید ناخود اگاه به فکرچهار ماه باقی مانده از زندگیش با آرمین می افتاد و دلش پر ازغم و غصه می شد هر روز که می گذشت یک روز از زندگیش با آرمین کم می شد و این بیشتر از هر چیزی او را درهم فرو رفته وعصبی می کرد

دوباره به یاد آرمین افتاد ،به یاد آخرین جمله ای که قلب منجمد شده اش را گرم میکرد (امکان نداره حالا که زندگیمو جهنم کردی بذارم ازم جدا بشی ) اگرچه در هنگام گفتن این جمله فکش از خشم منقبض شده بود وقفسه سینه اش حرکت نامنظمی داشت اما در تن صدایش احساسی نهفته بود ،حسی که با یادآوریش بیقرارش میکرد،احساس دوست داشتن وعذاب جدایی ، اما نمی دانست چرا عقلش به او فرمان میداد نباید حرفهای آرمین را باور کند .

آهی از عمق وجود کشید ودوباره به آسمان تاریک شب نگریست سیاهیش تدایی گر تیرگی زندگیش بود در این تاریکی هم حتی یک ستاره سوسو نمی زد . چقدر دلتنگش بود ،دلتنگ بحث های همیشگی ،گاهی همراه با خشم وگاهی مهربانی ،برای چهره پرازخشم ومغرورش ، برای آن اخم غلیظی که به رفتارش ابهت میداد ، برای وقتی که با شیطنت چشمان درشت وسیاهش را ریز می کرد ومی خندید . برای لبخند های شیرین ومرموزش ! همان نوعی که قلبش را در قفسه سینه بیقرار میکرد ،حتی دلتنگ گیرهایی که به نوع لباس پوشیدن وخندیدنش هم می داد ؛بود ،او همه چیز این مرد مرموز وازخودراضی را دوست داشت ومیپرسیتد

چشمانش را بست واز ته دل زمزمه کرد

(خدایا !اگر از این مرد مغرور جدا شوم چگونه باید روزهای سرد وسخت بی او را تحمل کنم )

همراه با نفسی عمیق ،چشمانش را گشود اما با غرشی عجیب همه وجودش به لرزه افتاد ،بی اختیار دستش را روی قلبش گذاشت وبه دیوار تکیه زد ،هنوز خودش را جمع نکرده بود که در یک لحظه خانه در تاریکی مطلق فرو رفت .تاریکی پراز وحشت خانه باعث میشد نفسش بند بیاید سعی کرد بر خودش مسلط شود و با این موقعیت کنار بیاید چشمانش که به تاریکی عادت کرد توانست راه خودش را پیدا کند وبا سستی وضعف روی اولین مبل نشست .ترس ووحشت به همه وجودش چنگ می انداخت وهر لحظه که می گذشت برایش حکم قرنی را داشت در آن لحظات پراز هراس احساس درماندگی و استیصال می کرد

در تمام عمرش از شب وتاریکی دلهره آورش وحشت داشت وحالا در این شب ترسناک برق هم رفته بود .دوباره غرش رعد وبرق ومتعاقب آن صدای جیغی دلخراش قلبش را فرو ریخت .صدای گریه وفریاد هر لحظه بیشتر می شد وصدای پاهایی که هراسان و با عجله در رفت وآمد بودند نفسش را بند آورد بود.برای کنترل ترس درونش آشفته به مبل چنگ زد؛ از اینهمه ضعف وبیچارگی خودش گریه اش گرفته بود و صدای گریه والتماس را به وضوح می شنید

در این لحظات سخت وطاقت فرسا اعتماد به نفسش به زیر صفررسیده بود دلش می خواست به تنها چیزی که اصلا فکر نکند تماس با آرمین باشد اما به ناچار با دستان بی رمقش به دنبال گوشی اش به روی میز گشت پس از یافتنش برای گرفتن شماره آرمین لحظه ای دو دل شد اما نهایتا تسلیم اراده قوی ترس درونش گردید وبا انگشتان لرزانش شماره آرمین را گرفت . باز هم مثل همیشه روی پیغام گیر بود از صدای مردی که از او می خواست پیغام بگذارد متنفر بود در چنین مواقعی دلش می خواست گوشی را محکم به دیوار بکوبد .

صدای رعد رعب انگیز ونوری قوی باعث ترس مضاعفش شد خانه در یک لحظه روشن وسپس دوباره در تاریکی فرو رفت . حسی در درونش می گفت آرمین هنوزباید در شرکت باشد از سر ناچاری شماره شرکت را گرفت ومنتظر وصل تماس شد بعد از چند بوق صدای خسته وبی حوصله منشی در گوشی پیچید

-شرکت ساخت وساز مشایخ بفرمایید !

با تن صدایی که از وحشت می لرزید آرام نالید :

-سلام ! دکتر مشایخ هستن ؟

مشخص بود که منشی از صدای هیجان زده اش گیج شده است پس بعد از لحظه ای سکوت گفت :

-بله ..........ولی .......ولی ایشون توی جلسه مهمی هستن

مضطرب گفت :

-خواهش می کنم بهشون بگید باید باهش حرف بزنم!

-ولی خانم !!

با ترس آب دهانش را قورت داد وعاجزانه گفت :

خواهش می کنم !-

لحظه ای به فکر فرو رفت لحن وحشت زده والتماس آمیز سایه اورا مجبور به پذیرفتن خواهشش می کرد ناگزیر تسلیم خواسته اش شد ومحترمانه گفت :


romangram.com | @romangram_com