#مهمان_زندگی_پارت_392
-وقتی نداره ،پس جریان این 4سال خاطره چیه ؟
-من نمی فهمم ،و برامم مهم نیست که بفهمم
-برا تو هیچ چیزی مهم نیست ،چون دنیات فقط ختم میشه به خودت وخانوادت !،...........اما برای من مهمه چون به زندگیم ربط داره ،زندگی که تو با پا گذاشتنت ، زیر وروش کردی
پوزخندی زد و اضافه کرد :
-این پسره بیچاره هم حتما خام حرفهای قشنگ توشده ،حتما به اونم گفتی که زندگی ما یه سریال ملو درام خانوادگیه . تو مایه های رسم ورسومات قدیمی که خیلی زود پلانهای آخرش کلید می خوره وبرا همیشه تموم میشه
نفس عمیقی کشید وادامه داد
-آره حتما بهش گفتی که باید چند ماه دیگه صبر کنه تا صحنه های آخر این نمایش مسخره برای همیشه تموم بشه واز دست من خلاص بشی
با ناباوری وچشمانی حیران به او می نگریست .آرمین عصبی دستی میان موههایش کشید ودوباره گفت :
-حالا مطمئن شدم که به خاطر این پسره بوده که اصرار داشتی ازدواجمون مخفی بمونه !
از اینهمه گستاخی آرمین احساس خفگی می کرد ،چطور می توانست اینهمه بی منطق و بی انصاف باشد که همه دنیا را فقط از دریچه نگاه خودش ببیند .آرمین از سکوت او عصبانی تر شدوفریاد کشید
-لعنتی !چرا هیچی نمی گی !چرا نمی گی این پسره اینقدر برات مهمه که حاضری به خاطرش حتی آینده ات و نابود کنی
دیگر تحمل توهینها وتکرویهایش را نداشت حس کرد اگر جواب گستاخی هایش را ندهد یک عمر پشیمان خواهد بود پس با تنفری عمیق و لحنی خسته گفت :
-قصد نداری این خزوعلات و تموم کنی ،تا کی می خوای با این افکار مسموم هم خودت وهم منو آزار بدی ،به خدا دیگه خسته شدم !.....از اینهمه حقارت وپستی خسته شدم !،......از اینکه اینهمه بهم تهمت افترا می زنی خسته شدم !.........
لحظه ای ساکت شد وسپس ببا قاطعیت ادامه داد
-فراموش کردی که تو اصلا اجازه اینو که توی زندگیم دخالت کنی وآزارم بدی ونداری
پوزخند غلیظی زد وگفت :
-چرا ،که بذارم هر غلطی می خوای بکنی وبقیه به ریشم بخندن !
عاجزانه نالید :
-من هیچ کار اشتباهی نکردم که مستحق رفتار تحقیر آمیز تو باشم
-اینکه هر روز با یه مرد می گی ومی خندی اشتباه نیست
با صدایی به بغض نشسته گفت :
-دیگه داره حالم از هرچه مَرده بهم می خوره ،چه طور باید ثابت کنم که از روزی که تو اومدی توی زندگیم از هرچه مَرده متنفر شدم !..........من دارم تاوان چیو پس می دم که اسیر تو وبدبینی هات شدم
لحن گفتارش مستاصل ودرمانده شده بود ودوباره اشکهایش سعی در ریزش داشتند . از اینکه اینهمه ضعیف وشکننده بود از خودش بدش می آمد .با ضعف روی مبل نشست و در حالی که سعی در مهار اشکهایش داشت بغض آلود اما جدی زمزمه کرد :
-می خوام ازت جدا بشم ،می خوام به هر قیمتی شده از دست تو واین افکار مالیخولیایت راحت بشم
آرمین بهت زده با حالتی اشفته وعصبی به او خیره شد ، پس از لحظه ای به خودش آمد و آب دهانش را قورت داد گفت :
-می خوای از دست من خلاص بشی وبری دنبال این پسره ؟..........نه !هیچ وقت نمی زارم که با بچه بازیهای احمقانه ات منو وغرورمو زیر پات له کنی ، چون من شوهرتم وتو مجبوری که اینو باور کنی !
پر ازخشم از جا برخاست وروبرویش ایستاد وبا چشمانی که از خشم گشاد شده بودند در عمق چشمان درشتش زل زد ومحکم گفت :
-آره تو شوهرمی ،اما فقط یه شوهر قراردادی وتحمیلی ، که از عمر این اسارت وبدبختی فقط چند ماه دیگه باقی مونده ومن خوشحالم که قرار نیست همه عمر تو رو تحمل کنم
چهره اش از خشم برافروخته شد و از شدت خشم رگ گردنش بیرون زد بی اختیار دست سمت چپش بالا رفت
درخشش برق حلقه اش در میان انگشتش دل سایه را لرزاند ، آنچه را که می دید هرگز نمی توانست باور کند حلقه ای که همیشه آرزو داشت در دست آرمین بدرخشد اینک داشت با تلالو خیره کننده اش چشمانش رانوازش می کرد
romangram.com | @romangram_com