#مهمان_زندگی_پارت_387
-چه می گی نازنین ؟
-تا او باشه لقمه اندازه دهنش برداره
- عشق وعاشقی که این حرفها سرش نمی شه!
حرصی به اوخیره شد وگفت :
-تو که اینهمه مهربونی وعشق وعاشقی هم سرت میشه ،به آرمین بگو اونم عقد خودش کنه ،اون که فقط می خواد نگاتون کنه ،پس براش چه فرقی می کنه یکی باشید یا دوتا ،تازه اینجوری هم بهتره یاسمین هووت می شه ودردتو می فهمه
- مزخرف نگو نازی !
-سایه یه چیزی بگم ؟
-تو که یه ساعته داری حرافی می کنی !حالا دو تا بگو !
-وقتی خانم نوری گفت که تو زن دکتر مشایخی ، همه بچه ها داشتن سکته می زدند !
-برا چی ؟
-دخترا برا آرمین وپسرا برا تو !
با پوزخندی پرسید
-یعنی اینهمه پسر عاشق من بودن ،خودم خبر نداشتم؟
-خنگول همشون که عاشقت نبودن !
-پس چی ؟
بیشتراشون توکف این مونده بودن که چطور آرمین رام تو شده وتو رو گرفته
-تو که توضیح المسائلی ، می خواستی بهشون بگی اون رام من نشده بلکه این من احمقم که رام اونم
-اما ستایش که چیز دیگه ای می گفت
-این دهن لق باز چه آتیشی به پا کرده ؟
-بیچاره چیز بدی نگفت !.........فقط میگفت : دکتر مشایخ اینقدر تو رو دوست داره که روی حرف تو حرف نمی زنه
-تو خنگ هم باور کردی
-خوب! اصلا نمی دونم دیگه چی رو باید باور کنم !،چون رفتار آرمین وقتی بهش زنگ زدم وجریان و گفتم واقعا عجیب بود
-خانم ستوده !
به طرف جهت صدا برگشت و امید مرادی را در کنار خودش دید .امید در حالی که لبخند تلخی بر لب داشت پرسید :
-امتحان خوب بود ؟
-بد نبود ،برا شما چه طور بود ؟
با لحنی درد آلود گفت :
با این شوکی که قبل از امتحان به من وارد کردید اگه از مقاومت نیفتم شاهکار کردم !
آرام نجوا کرد
romangram.com | @romangram_com