#مهمان_زندگی_پارت_386
-اقای شکوهی من منتطر رای شما هستم هر مجازاتی که برام در نظر گرفته باشید و با دل وجون می پذیرم
–دکتر مشایخ ازشکایتشون گذشتن شما فقط باید یک تعهد نامه پرکنید وطبق خواسته دکتر ازخانم ستوده معذرت خواهی کنید .
آرام نجوا کرد
-چشم .
آقای شکوهی نگاهش راروی آنها چرخاند وبه سایه گفت:
-شما می تونید برید سرجلسه امتحان ،خانمها هم بعداز امضاء تعهدنامه به همراه خانم نوری برای رفع سوء تفاهمات می یان سالن امتحانات .
وارد سالن امتحانات شد.نازنین خوشحال به طرفش دوید ودر حالی که اورا به آغوش می کشید بوسید وگفت:
-خدارو شکر که اومدی،داشتم از نگرانی می مردم !،......چی شد؟ آرمین همه چیو وبهشون گفت:؟
نگاه تحقیر آمیز وکنجکاو بچه هارا برروی خودش حس می کرد
-کارتو بود نازنین ،توبهش گفتی بیاد اینجا
-آره! مگه می تونستم دست رو دست بزارم تا تواحمق زندگیتو به باد بدی.
-بس کن نازنین !،خواهش می کنم تو دیگه شروع نکن.
خانم نوری به همراه یاسمین وستایش وتارا وارد سالن شد واز سکو بالا رفت ،هرسه به دنبالش از سکو بالا رفتند خانم نوری پس از توضیح ورفع سوء تفاهمات ایجاد شده خیلی کوتاه وواضح اعلام کرد خانم ستوده همسر قانونی دکتر مشایخ هستند که خانمها بی دلیل وبدون قصد باعث ایجاد اغتشاش درکتابخانه گردیده اند به همین دلیل از هرسه خواست که از سایه به دلیل توهین وتحقیر معذرت خواهی کنند.
بچه ها شوک زده و با چشمانی گشاد شده وحیران به سایه خیره شده بودند هیچ کدام نمی توانستند حرف خانم نوری را باور کنند بعضی ها هم از بغل دستیشان می پرسیدند(( منظور خانم نوری چه بود ))
نگاه سایه در بین بچه ها روی امید مرادی ثابت ماند او هم با بهت و ناباوری به سایه می نگریست
سایه در نگاه غمگینش دنیایی از خواهش والتماس را حس می کرد ،التماس از اینکه سایه همه گفته های خانم نوری را کتمان کند چند قدم به طرف سایه برداشت ولی قبل از اینکه به او برسد خانم نوری سایه را به روی سکو فرا خواند .سایه با گامهای آهسته ولرزان از سکو بالا رفت وکنار خانم نوری ایستاد
یاسمین به اجبار او را به آغوش کشید وبوسید. در زیر نگاه متعجب وکنجکاو بچه ها معذب بود به همین دلیل بدون هیچ حرفی از سکو پایین آمد وروی صندلیش نشست
برگه پاسخ نامه اش را به دست مراقب داد واز سالن امتحانات خارج شد .نازنین پشت در سالن منتظرش بود با دیدنش لبخندی زد وبا لودگی گفت :
-امتحان چطور بود خانم دکتر ؟
او هم لبخندی به رویش زد وگفت :
-محض اطلاعت باید بگم من مهندس بعد از اینم وهنوز تا دکترا فرسنگها فاصله دارم
-خنگول حالا کو تا مهندس شدن تو ،فعلا از دکترای همسر عزیزت استفاده بهینه کن که ممکن اینم از دستت بپره
جدی شد وپرسید
-نازی ! یاسمین و ندیدی؟
-چرا وسط امتحان برگه اش و سفید تحویل داد ورفت
-ندیدی کجا رفت ؟
-نه!ستایش هم سراغشو می گرفت !
آهی کشید وبا غصه گفت :
-بیچاره یاسمین ،اونم ناخواسته اسیر آرمین شده
-حقشه !دختره احمق آسون جل !
romangram.com | @romangram_com