#مهمان_زندگی_پارت_385
-میبینی که این وسط فقط من مقصرم که با سکوتم یاسمین و عصبی کردم
-سایه تو خیلی احمقی که به خاطر دیگرون همیشه خودتو نادیده می گیری
از اینکه آرمین او را احمق میدانست غصه اش گرفت ودر حالی که چند قدم به عقب برمیداشت بغض الود گفت:
-آره من احمقم! ،من احمقم .....چون با همین حماقتم زندگیموبه لجن کشیدم
چهره اش از خشمی آنی گلگون شد و به تندی گفت:
-خواهش میکنم هی اینو نکوب توسرمن ،........ انگار فقط من مقصرم!
از لحن تند کلامش دلش شکست وبی اختیار اشکهایش سرازیر شدند ،به دیوار تکیه داد و آرام شروع به گریستن کرد آرمین به سمتش رفت مستاصل ومهربان گفت:
- خواهش می کنم بیشتر ازاین آزارم نده سایه ، من هرروز وهر ساعت دارم زیر این نگاه عسلی تاوان کارمو پس میدم! پس تو دیگه بیشتر از این اذیتم نکن
ازاین حرف آرمین گریه اش شدت گرفت ،آرمین دست روی شانه هایش گذاشت و آرام وبا محبت گفت:
-باشه !فقط من مقصرم !...حالا خواهش می کنم آروم باش چون من طاقت دیدن اشکهاتو ندارم
با پشت دست اشکهای روی صورتش را پاک کرد و گفت:
- تو از شکایتت صرف نظر میکنی ،مگه نه ؟
-همه بیرون منتظرماهستن، جلسه امتحانت کم کم داره شروع میشه وممکنه سر جلسه رات ندن!
با لجبازی گفت
-اما تا زمانی که تو از شکایتت صرفه نظر نکردی من سر جلسه نمیرم
با لبخند گفت :
-به شرطی که به خونه برگردی و دیگه مثل بچه ها قهر نکنی بذاری بری !
لبخندی گوشه لبش نشست چطور میتوانست به آرمین بگوید تمام شب رادر حسرت دوریش چشم بر هم ننهاده چطور میتوانست بگوید بدون او حتی قادر به نفس کشیدن هم نیست
آرمین دستش رادردست گرفت وگرم فشرد وهر دو لبخندزنان از اتاق خارج شدند وقتی روبروی آقای شکوهی قرار گرفتند آرمین گفت :
-ما تصمیم گرفتیم از شکایتمون بگذریم ولی هر سه این خانمها باید از همسرم مقابل همه بچه ها معذرت خواهی کنن
به طرفش برگشت و اعتراض آمیز گفت :
- اما آرمین این قرارمون نبود !
اقای شکوهی با لبخندی گفت :
- خانم ستوده! این خواسته به جاییه ، بذار همه بچه هایی که توی کتابخونه ناظر وشاهد دعوای شما بودن متوجه بشند که دکتر مشایخ همسر شماست وجلو شایعات بعدی گرفته بشه
قبل از اینکه چیزی بگوید ستایش و تارا از جا برخاستند ودر حالی که او را به آغوش می کشیدند از او معذرت خواهی کردند
نگاه سایه روی یاسمین خیره بود او هنوز در بهت فرو رفته بود چقدرسایه اورا درک می کرد ومی دانست چیزی که او را به این روز انداخته فقط آشکار شدن رابطه اووآرمین است نه چیز دیگر!
به طرفش رفت ودر حالی که دستش رامی گرفت گفت:
-یاسمین خیلی متاسفم ،باید از همون اول بهت می گفتم ، خواهش می کنم شرایط منو درک کن ،باور کن من معذوراتی داشتم که نمی تونستم واقعیتو فاش کنم .
یاسمین با خشونت دستش رااز دست او بیرون کشید وروبه شکوهی گفت:
romangram.com | @romangram_com