#مهمان_زندگی_پارت_384

-کافیه دیگه ،نمی خوام در این مورد بحث کنم

-باشه هرچه تو بگی ! اما توهم از این دخترا شکایت نمی کنی !

-البته که می کنم!اونا باید تاوان رفتارشونو بدن

-آرمین ! اونها فقط حماقت کردن

پرازخشم به تندی گفت :

-حماقتو تو کردی که ترجیح دادی در برابر توهیناشون فقط سکوت کنی

کلافه وعصبی در عمق چشمانش زل زد وبا قاطعیت گفت :

-باید بهشون می گفتم که همسر توهم وقرار چند ماهه دیگه توافقی از هم جدا بشیم ؟.......هان !........ تواینو می خواستی ؟!

پس درد سایه این بود ،نفس راحتی کشید وبا لحنی ملایم گفت :

-عزیزم هیچ کس آینده رو اینهمه قاطع وروشن پیش بینی نمی کنه

غمگین وناامید گفت :

-اما آینده ما روشنه ،ما از هم جدا میشیم وچیزی که هیچ وقت برای تو مهم نبوده غرور من بعد ازاین جداییه!

کلافه دستی میان موههایش کشید وگفت :

-باشه،باشه....اصلا تو درست می گی و من هیچ وقت فکر تووغرورت نبودم ،حالا خواهش می کنم مثل یه دختر خوب برو و از این دخترها شکایت کن ،تو نباید بذاری همیشه از سادگیت سوءاستفاده بشه

با تحکم گفت :

-من از دوستهای خودم شکایت نمی کنم

پوزخند غلیظی روی صورتش نشست وگفت :

-دوست !......تو به اینا می گی دوست !.......اگه اینا دوستاتن پس دشمنت کیه ؟لابد فقط من !

بادلخوری گفت:

- تو باعث شدی اونا با من دشمن بشند !

اخمهایش درهم رفت و متعجب پرسید :

-من !....گناه من این وسط چیه ؟

نمیتوانست بگوید یاسمین دیوانه وار او را می پرستد به همین دلیل گفت:

-آرمین خواهش میکنم نذار این سه دختر به خاطر یک اشتباه ،آیندشون خراب بشه

-اینکه شخصیت و آبروی ما رو جلو همه بچه ها نادیده گرفتن یک اشتباست !

نفسش را حرصی بیرون داد ومهربانتر ادامه داد :

-سایه !چرا نمیخوای بفهمی ، چراهمیشه خودتو به نادونی میزنی انگار هیچی حالیت نیست ،تو همون روز که کنار در واحد دیدیشون باید همه چیزو بهم میگفتی نه اینکه با حماقتت اجازه میدادی به ما توهین کنن !

-چه باید میگفتم تو فقط توی دنیای خودت غرقی وبه اطرافت اصلا توجهی نداری

-من بهشون شک کرده بودم اما با دروغ توکه گفتی اونا مهمونای واحد کناری هستن قانع شدم

نمیخواست این موضوع را کش دهد بهمین خاطر آهسته گفت :

romangram.com | @romangram_com