#مهمان_زندگی_پارت_383


آرمین دست او را گرفت و از جا بلندش کرد وبه دنبال خود کشید . وارد اتاق شکوهی که شدند در را پشت سرخودش بست و روبروی سایه ایستاد و با اخم غلیظی گفت :

-تو رو خدا سایه !دست از اینهمه حماقت ولجبازی بردار ،تو نزدیک بود آینده خودت و خراب کنی

-من فقط کاری و کردم که تو همیشه ازم می خواستی

متعجب گفت :

-من!......من کی از تو خواستم با لجبازیت آیندتو نابود کنی ؟

خیره نگاهش کرد وگفت :

-به همین زودی فراموش کردی!...... یادت رفته چند وقت پیش گفتی هرگز نمیایی حراست وبگی همسر منی ؟

-ولی من این حرفو فقط به این خاطر زدم که تو مراقب رفتارت باشی!

-تو بارها بهم گفتی نمی خوای سوژه دانشگاه بشی !

-گفتم ولی نه تحت هر شرایطی !

- من تا آخرش روی حرفم باقی میموندم

- آره میدونم !واگه یه لحظه دیرتر می رسیدم حکم اخراجیتوهم می دیدم

نفس عمیقی کشید وادامه داد

-سایه واقعا من نمی دونم تا کی باید مثل یه بچه مراقب ونگران تو باشم

با خشم به تندی گفت :

-چه باید می گفتم ؟.......اینکه همسر توام !.......من که مدرکی برای اثبات حرفم نداشتم

مهربان گفت :

-عزیزم !تو فقط کافی بود بگی همسر قانونی منی !..... مدرکو من براشون می اوردم

یک قدم از او فاصله گرفت و با غرور ولجبازی گفت:

-اما من قصد داشتم تحت هر شرایطی این قضیه سیکرت(مسکوت) بمونه !

خشمگین با مشت به دیوار کناریش کوبید وگفت :

-آره می دونم که تو حاضری به خاطر بعضی ها آینده واعتبار خودتو خراب کنی

بهت زده نگاهش کرد وپرسید

-تو از چی حرف می زنی؟ منظورت از بعضی ها کیه ؟

عصبی نفسش را بیرون داد و باچهره ای پرازخشم گفت:

-منظورم ارجمند ومرادیه !فکر اینکه به خاطر اونها لالمونی گرفته بودی، داره خفه ام می کنه

آخ که آرمین به مانند همیشه منظورش را به بدترین شکل دریافت کرده بود

-توداری اشتباه می کنی آرمین !

دستش را به منزله سکوت مقابل صورت سایه گرفت و محکم گفت :


romangram.com | @romangram_com