#مهمان_زندگی_پارت_388

-متاسفم !

-فقط متاسفید! ،همین ........ولی این جواب 4سال اتنظار من نیست

نفس عمیقی کشید وکلافه گفت :

-ولی من یاد ندارم ازتون خواسته باشم منتظرم بمونید

-لااقل بهم بگید همه این حرفها دروغه وواقعیت نداره

-وقتی همه چیز واقعیت داره ،چرا باید همچین دروغی بگم

-اما شما اصلا با هم مچ نیستید واز دو دنیای مختلفید !

-من اونو دوس دارم ودرکنارش خوشبختم!

امید عصبی دستی لای موههای پر پشتش کشید وگفت :

-پس چرا همون اول همه چیزو بهم نگفتید ،چرا بهم نگفتید که تو رویا به سر می برم و شما یه زن متاهل هستید ،اگه همون اول همه چیزو بهم می گفتید حالا امروز اینهمه واقعیت برام سخت وغیر قابل باور نبود

-من سعی کردم همه چیزو به شما بگم ولی متاسفانه خودتون نخواستید باور کنید

-شما فقط گفتید نامزد دارید ؟

-چه فرقی می کنه ،به هرحال من وجود یه مرد دیگه رو توی زندگیم به شما اعلام کردم

-فرق داره خانم ستوده !،فرق داره!............شما باید به من می گفتید شوهر دارید

پراز خشم گفت

-من مجبور نبودم در مورد زندگی خصوصیم چیزی وبه شما گزارش بدم

با نگاهی خسته و در مانده گفت :

-بله درسته ،شما مجبور نبودید وهیچ کسی هم نمی تونه شما رو مجبور به کاری کنه ،ولی من احمق اون روز نتونستم حرفهای شما رو باور کنم و توی رویاهای خودم به خودم امید دادم که همه اون حرفها رو شما صرفا فقط به این خاطر گفتید که منو از سر خودتون وا کنید ،حتی امروز هم در مقابل اراجیف بچه ها با تعصب از شما دفاع کردم وگفتم همه این حرفها وتهمتها فقط از روی غرض شخصی وحسادت زنونه نشئات می گیره

با پوزخندی ادامه داد

-بعد هم با این معذرت خواهی احمقانه وکلیشه ای به خودم گفتم این سناریو مسخره رو اعضای کمیته انضباطی برای ماسمالی کردن آبروی از دست رفته دکتر مشایخ پسر نور چشمی مهندس مشایخ بزرگ ،پرنفوذترین عضو هیئت مدیره دانشگاه به راه انداختن !اما تو اومدی و روبروم ایستادی ومی گی همه اینها واقعیتند ومن مجبورم این واقعیت تلخ وکشنده رو باور کنم

چقدر درد امید را درک می کرد ومی فهمید چه می کشد دلش می خواست می گفت چقدر همدردش است ومی داند در چه جهنمی دست وپا می زند اما با لبخند کاملا تصنعی گفت :

-آقای مرادی شما پسر خوب و با شخصیتی هستین که لایق یه عشق پاک وواقعین ،من امیدوارم کسی رو که واقعا لیاقت احساسات پاک شما رو داشته باشه رو پیدا کنید

امید لبخند تلخی زد وگفت :

-حتما منتظرید که منم بهتون تبریک بگم وبراتون آرزوی خوشبختی کنم اما متاسفم! چون اصلا در خودم این جرات و نمی بینم که بتونم با تمام این خاطرات چهار ساله کناربیام

آرمین کنارش ایستاد وپرسید

-عزیزم امتحانت چطور بود ؟

با وحشت به طرفش برگشت اگرچه لحن سخنش گرم و صمیمی بود ولی حالت صورتش عصبی بودنش را داد می زد بزاق دهانش را قورت داد وآهسته جواب داد :

-خوب بود

امید هم که از حضور نابهنگام آرمین جا خورده بود غمگین وآشفته نگاهش را به زیر انداخت وسکوت کرد نازنین برای از بین بردن فشار جو موجود با لبخندی ساختگی گفت :

-خسته نباشید دکتر !

romangram.com | @romangram_com