#مهمان_زندگی_پارت_379
-چرا زودتر اینو بهم نگفتی !
-سایه اجازه نداد ، اون می گفت : شما دوست ندارید سوژه دانشگاه بشید .
نفس عمیقی کشید وکلافه زیر لب زمزمه کرد :
-آخ که از دست این دختر سرکش ولجباز دارم دیونه می شم !
لحظه ای مکث کرد وسپس ادامه داد
-بسیار خوب !من توی راهم و سعی می کنم خیلی سریع خودمو اونجا برسونم ،تو برو پیش سایه وبهش کمک کن آرامش خودشو حفظ کنه !
-چشم دکتر !
-خانم ایزدی!
-بله ؟
-اگه من دیر کردم ،سایه رو مجبور کن واقعیت و بگه ،خواهش می کنم نذار بیشتر از این اذیت بشه ، اونو میشناسم ومیدونم همچین مواقعی خیلی تودار و احمق میشه وهمه چیو فقط تو خودش می ریزه!
-دکتر سایه لجباز تر از این حرفهاست که به من اجازه دخالت تو زندگیشو بده
-متاسفانه همینطوره !
آهی کشید وادامه داد:
-ایراد نداره ، اگه لازم شد به رئیس دانشگاه زنگ می زنم ،فعلا"تو برو پیشش
****
قلبش مملو از غم واندوهی بود که مسببش را نمیشناخت .با حالتی بی قرار ومتشنج نگاهش را به کفپوش سرامیکی دوخت ومستاصل و نا امید برای رای نهایی کمیته لحظه شماری می کرد، نگرانی ودلواپسی به وضوح در حرکاتش مشخص بود ، لحظات چقدر دیر سپری می شدند . او در این راه حاضر بود هر چیزی به غیر از هدفش را قربانی کند ولی وقتی به یاد آرمین و برخورد یخ زده اش که ادعا می کرد اصلا او را نمی شناسد می افتاد مصمم می شد که تحت هر شرایطی سکوت کند وواقعیت را پنهان کند
خودش خوب می فهمید همه این زخمها تاوان عشق یکطرفه اش به آرمین است واو مجبور به تحملش است
خوب می فهمید که باید در راه عشق فداکاری و از خودگذشتگی کند ،آرمین بارها به او گفته بود که نمی خواهد تحت هر شرایطی سوژه دانشگاه شود، پس او باید به این خواسته آرمین احترام می گذاشت
نگاهی یه یاسمین وستایش وتارا که روبرویش نشسته بودند وخصمانه به او می نگریستند انداخت دلش برای یاسمین می سوخت که ناخواسته اسیر سرنوشت او شده بود
با ورود آقای شکوهی رئیس حراست دانشگاه هر 4 نفر به احترامش از جا برخاستند و دوباره نشستند
در آن اتاقک سرد احساس خفگی می کرد و دوباره سولات تکراری .....و او از تکرار مکررات به شدت متنفر بود ومی خواست به هر نحوی شده تا آخر خاموش بماند
آقای شکوهی با زیرو رو کردن پرونده زیر دستش نگاهش را به او دوخت و پرسید :
-خانم ستوده چه توضیحی برای گفته این خانمها داری؟
اندوه وبیچارگی درعمق نگاهش موج می زد .برای کنترل لرزش کلامش نفس عمیقی کشید وبا قاطعیت گفت :
-هیچ توضیحی جناب شکوهی !
-پس حرفهای این خانمها رو تائید می کنید که با دکتر مشایخ رابطه پنهانی دارید؟
-من فقط نمی خوام در این مورد بحث کنم !
آقای شکوهی عصبانی شد وبا صدایی نسبتا بلند به تندی گفت :
-خانم ستوده من دارم از شما سوال می پرسم وشما هم موظفید جواب سولات منو قانع کننده بدید
romangram.com | @romangram_com