#مهمان_زندگی_پارت_377


صدای همهمه وشلوغی فضای کتابخانه را پر کرد. ستایش ونازنین هر دو یاسمین را محکم گرفته بودند وسعی می کردند مانع حمله اش به سایه شوند

سایه آشفته گوشه ای خاموش کزکرده بود و به ناسزاهای یاسمین گوش می داد یاسمین هرچه به دهانش می رسید بار او می کردواو تنها حرص می خورد

بقیه بچه ها هم هرکدام چیزی می گفتند عده ای از یاسمین طرفداری می کردند وعده ای هم حرفهای یاسمین را نمی توانستند باور کنند

صدای فریاد گوش خراش خانم نوری عضو کمیته انضباطی دانشگاه باعث سکوت وآرامش کتابخانه شد

خانم نوری چند قدم به طرف آنها برداشت وباصدایی بلند داد زد :

-اینجا چه خبره ؟

همه بچه ها ساکت شده بودند حتی یاسمین هم که داشت به سایه بدوبیراه می گفت در یک لحظه ساکت شد مقابل او و یاسمین ایستاد وپرسید :

-مسبب این شلوغی شما دوتائید؟

نازنین آرام نالید:

-وای خدا به دادمون برسه ! ،حالااین یکی رو کجای دلم بذارم ؟

خانم نوری به سایه ویاسمین اشاره کرد وبه تندی دادزد:

-هردوی شما حراست!

سایه کیف ووسایلش را به دست نازنین داد ودر حالی که سعی میکرد نگرانی اش را به نازنین منتقل نکند با آرامشی ساختگی گفت:

-نازی! خواهش می کنم نگران من نباش وبدون هیچ دغدغه ای بروسرجلسه امتحان !

می خواست از کنارش رد شودکه نازنین محکم بازویش راگرفت وبا لحنی هیجان زده گفت:

-سایه تو رو خدا لجبازی وبذار کنار وهمه چیز وبهشون بگو

-نه نازی من نمی تونم چیزی بگم، چون اصلا مدرکی برا اثبات حرفم ندارم .

-اگه توبگی اونا آرمین و فرا میخونن واون مجبورمی شه مدرک ارائه بده

با غصه گفت :

-نازنین آرمین دوست نداره سوژه دانشگاه بشه ،اون نمی خواد کسی از رابطه ما خبردار بشه ،.... قبلا بهم گفته هرگز به حراست نمی گه که من زنشم.

-خریت نکن سایه اونها تو روتوی خونه آرمین دیدند ،سه نفر هم هستند که برای بدبخت کردن توکافیه.

تازه رضا هم هست که می تونه شهادت بده تو داری با آرمین زندگی می کنی

-من نمی تونم کاری کنم نازی .

با نهایت استیصال نالید

-سایه اگه واقعیت ونگی اخراجت می کنن.

-لبخندتلخی زد وگفت:

-ایراد نداره این یکی روهم مثل همه آرزوهای دیگم به گور می برم.

-تو داری باحماقتت همه زندگیتوبه باد می دی.

بالبخندی تلخ ، دستش رافشرد وازکنارش دورشد.


romangram.com | @romangram_com