#مهمان_زندگی_پارت_376

مثل بهت زده ها گوشه ای ایستاده بود ونظاره گر نابودی شخصیتش بود .احساس عجز وناتوانی می کرد ونگاهش آشفته ودرمانده بود ،تنها حرصش را با فرو کردن ناخن در گوشت دستش خالی می کرد ،در آن موقعیت جرات گفتن هیچ حرفی را نداشت

هنگ کرده بود ومغزش اصلا کار نمی کرد ،تنها صدایی که در گوشش می پیچید صدای آرمین بود

(ازدواج با تو از گناه کبیره بدتره !............من نمی خوام سوژه دانشگاه بشم !..........توقع نداری بیام وبگم تو همسرم هستی .............)

نازنین با خشم آهسته در گوشش گفت :

-چرا مثل مجسمه وایسادی وهیچی نمی گی ،تا کی میخوای بذاری یاسمین هرچه دلش خواست نشخوار کنه !

-چی باید بگم ؟

-واقعیت رو !یا خودت می گی یا خودم همه چیزو می گم !

-آروم باش نازنین ،خواهش می کنم به خاطر من آروم باش !

با چشمانی پراز نگرانی گفت :

-چطور می تونم آروم باشم وقتی این عوضی داره هر چه از دهنش می رسه رو بار تو می کنه

دست لرزان نازنین را در دست گرفت وگفت :

-خودت می دونی که همه این حرفها تلخ تر از واقیت تلخ زندگیم نیست ،پس بذار هرچی دلش خواست بگه !

ستایش که کنارش ایستاده بود مهربان گفت :

-این واقعیت چیه سایه ؟ به ما بگو ونذار بیشتر از این یاسمین با آبروت بازی کنه !

با لجبازی گفت :

-واقعیت همونه که گفتم ،من مجبور نیستم چیزی رو توضیح بدم

یاسمین فریاد کشید :

-آره ،تو هیچ وقت هیچ توضیحی برای کثافتکاریهات نداری !

بغض راه گلویش را بسته بود و نمی توانست به راحتی نفس بکشد .در زیر نگاه متعجب وناباور بچه ها خسته ومعذب بود ،عصبی وآشفته قدمی به طرف در برداشت

که جمله یاسمین مثل تیری زهرآگین قلبش را شکافت

-آره می دونم که مجبوری ،خبر دارم که خرج ومخارج بیمارستان پدرت خیلی بالاست ،بیچاره پدرت حتما خبر نداره یک فاحشه تربیت کرده

برای کنترل خشمش لبش را با شدت به دندان گزید یاسمین با وقاحت ادامه داد

-شایدم پدرت خودش تورو مجبور به این کار کرده آخه .............

از خشم همه وجودش آتش گرفت تحمل هر چیزی را داشت جزء توهین به پدرش را ،او یک عمر زحمت کشیده بود که دخترانی درست تربیت کند پس حقش نبود که این دختر احمق وعوضی اینگونه با آبروی چندین ساله اش بازی کند .

به طرف یاسمین برگشت و با نگاهی غضبناک و خشمی بی نهایت دستش را بلند کرد وسیلی محکمی در گوشش نواخت وفریاد کشید

-خفه شو عوضی !

تنها یک ثانیه فضای کتابخانه در سکوتی مرگ بار فرو رفت

خشمگین وهیجان زده می لرزید وقفسه سینه اش نامنظم بالا وپایین می رفت

یک طرف صورت یاسمین گر گرفت وبه خون نشست با عصبانیت به طرف سایه هجوم برد و در حالی که نفس نفس می زد سعی می کرد به صورتش چنگ بزند و همزمان فریاد میزد .

-دختره هرزه منو می زنی ،حالا می بینی چکارت می کنم ،به خدا قسم تکه تکه ت می کنم!

romangram.com | @romangram_com